#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_108


خم شد و مشکوک گوشی را کف دستش گذاشت ولی قصد ول کردنش را نداشت!

-قول دادیا!

لیلی عصبی زیر لب غرید!

-ولش میکنی یا پاشم همین میزو بکوبم فرق سرت!

محسن به نشانه تسلیم گوشی را که رها کرد دو دستش را بالا برد!

گوشی را با اخم نگاه کرد و شماره ای گرفت.

-سلام مش رحمت، خوبین شما! لیلی مستورم، ممنونم لطف دارین... کوچولو چطوره؟... ای جانم... راه افتاده؟ الهی... مش رحمت به زحمت براتون داشتم... نه خواهش میکنم این چه حرفیه! میتونین بیاین شرکت من... راستش تو اتاق حسابداری گیر کردم... کلید هم نیاوردم... یعنی آقای نجفی عزیزززز حواسش نبود من تو اتاقم درو قفل کرده و رفته... فدات بشم... خدا از بزرگی کمت نکنه... باشه باشه منتظرم...

بعد تماس را قطع کرد و گوشی را روی میزش پرت کرد.

-بفرما اینم تحفه ات!

محسن گوشی را برداشت و چشم ریز کرد!

-شماره نگهبان شرکت رو حفظ بودی؟

لیلی گره شالش را آزادتر کرد و خودش را باد زد.

-بچه اش یه مشکلی داشت، خرج عملش رو دادم.. از بس زنگ زد تشکر کرد حفظ شدم...

-خدایی اینا هیچی، دستت طلا! ولی به اون مرد گنده میگی فدات بشم؟

لیلی لب و لوچه اش را لوچ کرد.

-نه بیام به تو بگم که خیال برت داره؟ خیلی هم مرد جنتلمن و خوش قیافه ایه!

محسن شانه بالا انداخت.

-والا کلا علایقت به آدمیزاد نرفته...

اخمی تحویلش داد.

-خفه شو، الان هم برو زیر میز تا نیومده!

محسن نفس عمیقی کشید و ای بابایی گفت و زیر میز خودش را مچاله کرد!

با صدای چرخش قفل در در اتاق لیلی نفس عمیقی کشید.

در که گشوده شد دلش می‌خواست سرتاپای مش رحمت را با آن رکابی گشاد و شلوار راه راه آبی سفیدش غرق بوسه کند و ماچی محکم بر فرق سر کچلش بکارد ولی خب زن و بچه داشت و شکر خدا بلد نبود از این معصیت ها برای متاهل ها انجام دهد!

-خدا خیرت بده... داشتم خفه میشدم این تو...


romangram.com | @romangraam