#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_109



مش رحیم لبخندی نثارش کرد.

لیلی از دختر برایش عزیز تر بود.

-خواهش میکنم دخترم... چیزی لازم نداری؟

- برو پی زندگیت فدات شم... ببخش که بدموقع مزاحم شدم..

-چه حرفیه دخترم... شما اینقدر گردن ما حق دارین...

با تعارف تیکه پاره کردن و یک گپ چند دقیقه ای بالاخره رضایت داد به رفتن!

نفس عمیقی کشید وقتی در را پشت سرش بست!

-بیا بیرون رفت.

محسن با آخ و اوخی از زیر میز بیرون آمد و دستش را روی سرش گذاشت...



-ولی خدایی استایل مورد علاقه ات حسابی دختر کشه!

با ضربه ای به ساق پایش خواست تا خوشمزگی نکند!

-برو پایین، ترجیحا هم از راه پله ها برو کسی نبینتت، بعد تو پارکینگ منتظرم باش یه فکری به حال سر و ریختت میکنم...

محسن کیفش را برداشت و در آغوش گرفت.

-اینجوری بهتره...

به نیش باز شده اش اخمی تحویل داد و به سمت اتاقش رفت!

همینطور که زیر لب نجفی را فحش میداد، کیفش، موبایلش و دسته کلیدش را برداشت و لامپ اتاقش را خاموش کرد و از آنجا بیرون آمد.

در پارکینگ توی ماشین خودش نشست و از محسن خواست تا با ماشین خودش دنبالش بیاید!

جلوی یک پاساژ نگه داشت و از محسن خواست منتظرش بماند، نیم ساعتی را همانجا منتظر ماند که لیلی با یک پاکت کاغذی بیرون آمد...

خم شد و پاکت را روی داشبورد ماشینش گذاشت.

-خودم گند زدم خودمم خریدم، بابت اینکه امشب دیرتر میری خونه شرمنده ام، امشب هم بذار پای فردا شب که دیگه قیافه ی نحستو نبینم، و اینکه خیلی گشتم و نهایت وسواس رو به خرج دادم کپ پیرهنت رو پیدا کنم که ضایع نشه... اینی که تنته هم یه جایی گور به گور کن چشم کسی بهش نیفته... یه چیزی هم برای خانمت گرفتم از دلش در بیاری تأخیرت رو...

این را مسلسل وار گفت و رفت و نگذاشت اصلا محسن حرف بزند!

ماشینش که با سرعت از کنارش رد شد، محسن نفس عمیقی کشید، نگاهش به پاکت افتاد، در پاکت را باز کرد...

یک پیراهن مردانه با یک روسری ابریشمی زنانه!

romangram.com | @romangraam