#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_110


نفس عمیقی کشید، چشمانش را بست و به پشتی صندلی اش تکیه داد!



***



به لوکی نگاه کرد، داشت غذایش را با لذت تمام می‌خورد و صدای ملچ و ملوچش فضای خانه را پر کرده بود، دلش برایش تنگ شده بود و گفته بود دوست دارد دو روزی پیشش باشد!

جمعه بود، یکی از آن غروب های مزخرف لعنتی!

روی بالکن ایستاده بود و سیگار می‌کشید، دلش برای پسرش لک زده بود، اشک در چشمانش می غلتید، نفس عمیقی کشید و به پشتی صندلی اش تکیه زد!

قطره اشکی که روی گونه اش سرخورده بود را با کف دستش پاک کرد و بیشتر در صندلی چوبی اش فرو رفت.

تنهایی چیز مزخرفی بود، دو شب بود دیگر خبری از محسن نشده بود و به سراغش نمی رفت، البته خوشحال بود، چرا که خودش میخواست پابستش نشود.

کاش اینقدر از او دور و دورتر می‌شد تا کاملا ناپدید می‌شد.

به ساعت مچی اش نگاهی کرد.

شده عشق به درجه ای برسدکه عشقش از خودش گرانبهاتر باشد!

لیلی به همان جا رسیده بود.

-تنهایی اینجا چیکار میکنی؟

جیغی کشید از ترس و روی زمین افتاد!.

محسن دستانش را بالا برد.

-بابا چرا می‌ترسی؟ اول خیر سرم در زدم، فکر کردم باز بلا ملا سر خودت آوردی... با کلید اومدم تو!

حرصی از سرجایش برخواست و با اخم کنارش زد و نامحسوس ساعت مچی اش را بیرون آورد و درون دستش پنهان کرد و به سراغ اتاقش رفت.



محسن هم به دنبالش کشیده شد، در اتاق را باز کرد و به سمت میز آرایشش رفت و ساعت را درون کشو گذاشت.

همین که برگشت و محسن را در اتاق خودش دید جیغی کشید.

-گمشو از اتاق خواب من بیرون!

محسن باز هم تسلیمش شد و قدمی به عقب برداشت و در چهارچوب در ایستاد!

لیلی غرید.


romangram.com | @romangraam