#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_111
-صدبار نگفتم هی نیا اینجا؟ صدبار نگفتم نقش دیدنت رو ندارم؟ چی گیرت میای اینجا، غیر از اینه که همش فحش و خفت نصیبت میشه؟ زندگی به اون خوبی رو ول کردی پا میشی بيای اینجا که چی بشه؟
محسن انگار نه انگار!
به سالن اشاره کرد.
-این هاپوهه مال توعه؟ خیلی گوگولیه، گمونم اخلاق سگیش رو منتقل کرده به تو که اینقدر آرومه؟
-خفه شو محسن... چرا یه ذره مثل آدمیزاد برخورد نمیکنی؟
محسن از چهارچوب فاصله گرفت و به سالن رفت.
-اسمش چیه؟
نه خیر! انگار نه انگار که نه انگار با اوست!
داشت دود از کله اش شوت میشد به آسمان!
در چهارچوب در اتاقش ایستاد و با حرص نگاهش کرد که خودش را با لوکی مشغول کرده بود.
پیراهن سورمه ای رنگ مردانه ای تنش بود با یک کتانی سیاه!
موهایش را بالا زده بود و همینطور که لوکی برایش بالا و پایین می پرید میخندید!
کاش همه چیز طور دیگری بود کاش!
همانجا در میانه ی چهار چوب نشست و خیره به آن دو در گذشته سفر کرد!
محسن بی توجه به او تن ماهی و کنسرو را درون قابلمه انداخت تا بجوشد و روی صندلی نشست و دستانش را روی کانتر گذاشت و به لوکی نگاه کرد، تمام سعیش را میکرد نگاهش به لیلی نیفتد، نمی خواست بیشتر از آن عصبی اش کند. لیلی اما تمام نگاهش به محسن بود و فقط میخواست هر چه زودتر از خانه اش برود.
این سکوت مزخرف، با بلند شدن صدای زنگ خانه و خیره شده هر دو به یکدیگر پایان یافت!لیلی نمی خواست در را باز کند اما طرف ول کن ماجرا نبود که نبود!
همینطور که به محسن اشاره میکرد ساکت باشد به سمت در رفت، از چشمی در ستاره را دید.
نمی خواست باز کند اما خوب می دانست کنه تر از این حرفاست!
به محسن اشاره کرد تا به اتاقش برود و وقتی خیالش از بابت او راحت شد در را به روی ستاره باز کرد.
ستاره با همان آدامسی که می جوید لبخندی تحویلش داد.
-لیلی خودم، مهمون نمیخوای؟
نفس عمیقی کشید.
-حالم خوب نیست ستاره، امشب رو بیخیال!
ستاره اما اهمیتی نداد و چشمکی تحویلش داد و وارد خانه شد، لیلی بی حوصله در را خواست ببنددکه یک لنگه کفش مردانه میانه ی در قرار گرفت و مانع بسته شدنش شد.
romangram.com | @romangraam