#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_112


-اجازه خانم مهندس... منم هستم!

چشمانش را با حرص بست!

لعنتی، همین را فقط کم داشت!

سهیل!



تمام مدتی که آن دو توی سالن بودند و هر و کر می‌کردند و مثلا می‌خواستند خوشمزه به نظر بیایند، تمام حواس لیلی به اتاقش بود و محسن!

ستاره بطری را از درون کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت.

-لیلی جون سه تا جام بیار اینو بزنیم تو رگ!

با صدای افتادن چیزی سر هر سه به سمت اتاق چرخید.

-کسی پیشته؟

سهیل بود.

-نه، احتمالا لوکیه، برم ببینم باز خراب کاری نکرده؟!

این را گفت و با سرعت خودش را به اتاق خواب رساند، در را که گشود محسن را دید که کنار میز آرایشش ایستاده و دست و بغل بسته با اخم نگاهش می‌کند!

در را بست و به لوکی که روی تخت خودش را غلت میداد نگاه کرد.

به سمت محسن قدم برداشت و مقابلش ایستاد.

-چیه؟ هان؟ میخوای آبرومو ببری؟

موهای ریخته در پیشانی اش را با انگشت کنار زد!

برای لحظه ای قلبش رفت! به کجا خودش هم نمی دانست!

صورتش را نزدیک صورتش کرد و کنارگوشش زمزمه کرد.

-به خداوندی خدا، دستت برسه و بخوای به اون کوفتی لب بزنی، میام تو سالن و جفتشون رو با لگد پرت میکنم بیرون!



نفسش رفت از این همه نزدیکی!

سرش را بلند کرد و نگاهش کرد، چشمانی که هیچ جوره به او دروغ نمی گفتند، ناخواسته آب دهانش را قورت داد.

-نمی خورم... تو هم اذیت نکن...


romangram.com | @romangraam