#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_113

خواست برود ولی قدمی برنداشته، دستش کشیده شد و به سمتش برگشت.. چقدر خودش را کنترل کرد توی آغوشش ولو نشود!

با اخم نگاهش کرد.

-گفتم که نمی‌خورم چته؟

-یه چیزی بپوش روی اینا بعد برو.

چشمانش از حیرت گرد شد،

-دیگه داری پر رو بازی در میاری؟

محسن در کمدش را باز کرد و یکی از کت هایش را بیرون کشید...

-بپوش!

از لحن دستوری اش حرصش گرفته بود!

برای اینکه قائله را ختم به خیر کند کت را پوشید و با حرص شالی که سمتش گرفته بود را کشید و به سر کرد.

-برات دارم....

این را گفت و لوکی را بغل کرد و از اتاق بیرون رفت.



***



دو ساعت معطلی و خنده های زورکی این دو خواهر و برادر نچسب را تحمل کرد، سر قولش ماند و به آن زهر ماری لب نزد، بی توجه به متلک های آن دو به پوشش شد و تنها سرد بودن هوا را بهانه کرد، خودش هم می دانست تا چه حد بهانه اش مسخره است!

بعد از دو ساعت وقتی قدم نحسشان را از خانه اش بیرون گذاشتند، لیلی خواست در را ببندد، ولی سهیل خواست تا دو کلمه حرف بزند، برای همین ستاره را زودتر راهی کرد... دم در نگاهش را توی صورت لیلی چرخاند و دو دل بود تا حرفش را بزند، لیلی که خودش می دانست چرا الکی معطل می‌کند پوفی کشيد.

-بگو سهیل میشنوم!

-یه لیوان آب برام میاری؟

مردک حسابی نصف شیشه را خودش سرکشیده بود و باز هم تشنه اش بود!

-همین جا وایسا میرم میارم...

از آشپزخانه برایش یک لیوان آب آورد و به سمتش گرفت.

خواست لیوان را بگیرد، انگشتانش مماس شد دستش شد و به آرامی سهیل دو بندش را لمس کرد..

نگاهش را به چشمانش داد.

-کی میشه تو با دل من راه بیای آخه؟

romangram.com | @romangraam