#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_114


چرا از این حس مزخرف بدش می آمد، بیشتر از همه از لمس شدن...

دستش را کشید و به لیوان آب اشاره کرد.

-چرت و پرت نگو، آبتو بخور برو...

سهیل دستش را به سمت صورتش آورد تا لمسش کند که با اخمی عقب کشید.

-سهیل میری يا بندازمت بیرون!؟

نفس عمیقی کشید، آب زوری اش را سرکشید و لیوان را به دستش داد.

-تا آخر عمرت که نمی تونی مجرد بمونی؟! هر کسی تو زندگی اش به جفت نیاز داره...

این را گفت و چشمکی تحویلش داد و رفت!

تا رفت در را پشت سرش محکم کوبید!

-بری که دیگه برنگردی!

این را از عمد بلند گفت تا بشنود، پسرک بی‌شعور! باز جای شکرش باقی بود محسن این اخلاق مزخرف را نداشت و خودش را به هر دلیلی به او نمی چسباند، البته درستش این است، بیشتر مسخره بازی در می‌آورد و حرصش میداد مگرنه دیگر آزاری برایش نداشت، اصلا شاید به همین دلیل بود که تحملش می‌کرد و تا کنون قفل در خانه را عوض نکرده بود!

شال و کتش را همان دم در از سر و تنش بیرون آورد و روی دستش انداخت، به سمت اتاق‌خوابش رفت تا محسن را صدا بزند، اما همین که در را گشود او را روی تخت غرق در خواب دید، در معصومانه ترین حالت ممکن در خواب فرو رفته بود و دلش نمی آمد بیدارش کند!

در همان چهارچوب در ایستاده خیره اش شد!

خوشبحال زنش که هر روز و شب او را با چنین حالتی می‌بیند!

نفس عمیقی کشیدو به ساعت چشم دوخت، دیرش شده بود باید زودتر از این ها به خانه بر می‌گشت.



نفس عمیقی کشید، به سمتش رفت.

صدایش زد.

اما انگار نه انگار!

بالشتی که محکم بغل کرده بود را کشید که بینوا عین زالو به آن چسبیده بود و همین را فهمید که با ته مبارک روی زمین فرود آمد و آخش را درآورد!

لیلی هم دلش می‌سوخت هم خنده اش گرفته بود از احوالش!

-زن درست حسابی این چه طرز بیدار کردن آدمه؟!

-پاشو برو خونه ات، بسه هر چی کپیدی اینجا!

دست به تخت گرفت و برخاست.


romangram.com | @romangraam