#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_115
-تو چجور شدی مهندس مملکت که هیچی ادب نداری؟
با بالشت به کمرش کوبید.
-چرت و پرت بسه... پاشو برو اعصاب ندارم...
-اینو که شکر خدا برای من هیچ وقت نداشتی و نداری... ولی من گشنمه... اینقدر ضعف دارم نرسیده به سر خیابون پس می افتم...
با حرص بالشت را در سینه اش کوبید!
-مگه من رستوران توام؟ بهت پول میدم برو هر چی کوفت میخوای بخور!
-پولتو نمیخوام، کوفت ها رو هم گذاشتم تو قابلمه کافیه برم بازشون کنم...
کنارش رفت و در صورتش زل زد و بد اخلاقی تحویلش داد.
لیلی اما از رو نمی رفت و اخم از صورتش محو نمیشد.
ظرف غذا را جلویش گذاشت و مجبورش کرد روبه رویش بنشیند.
با غرغر نشست.
-من پیتزا خوردم...
بغ کرده نگاهش کرد!
-چجور دلت اومد یه بدبخت رو اون تو گشنه نگه داری و خودت پیتزا بخوری؟ عذاب وجدان نگرفتی؟
نوچی کش دار تحویلش داد.
محسن آهی تحویلش داد و قاشق را درون ظرف چرخاند.
دلش به حالش سوخت.
-باشه تو هم، اینجوری آه و ناله نکن، فقط به شرطی که زود بخوری و بری میخورم.. مگرنه که سیرم!
محسن لبش به خنده کش آمد و ایولی تحویلش داد.
***
کیسه زباله را برداشت و به سمت در رفت.
-درو یادت نره قفل کنی ها؟
-نه چهار طاق باز میزارم هر نره خری خواست بیاد تو!
بشکنی تحویلش داد.
romangram.com | @romangraam