#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_98
بسته ی نون ساندویچی و پلاستیک میوه و مخلفات را درون دستش جا به جا کرد و در را با کلیدش گشود...
وارد خانه که شد و در را پشت سرش بست، سلام لیلی به گوشش خورد همین که برگشت و آن را با آن آرایش عهد بوق و لباس های گل گلی گشادش دید همه چیز از دستش رها شد.
-یا جد سادات...
دست روی قلبش گذاشت و سرش را در خانه چرخاند، برای اینکه مطمئن باشد در را باز کرد و شماره واحد را نگاه کرد، خودش بود، پس این که در خانه بود دیگر چه سمی بود!
آب دهانش را به زور قورت داد و در را بست.
بار دیگر نگاهش کرد، آن سایه پت و پهن پشت چشمش و آن ابروی شیطانی و موهای بنفش شده اش واقعا فرقی با اجنه نداشت قیافه اش!
خم شد و از روی زمین هر چه ریخته بود را جمع کرد، یک چشمش به آنها بود و چشم دیگرش به قیافه ی قشنگ و بسی دلربای لیلی!
همه را که جمع کرد با سلام و صلوات وارد آشپزخانه شد.
این دختر مغزش پاره سنگ برداشته بود، اصلا خودش به درک، کسی او را با این قیافه میدید آبرو برایش باقی نمیماند دیگر!
لیلی لی لی کنان خودش را به آشپزخانه رساند و با لذت به دهان غار شده محسن نگاه میکرد، حقش بود، تا او باشد و او را اینگونه نچزاند پسرکِ احمقِ یک دنده!
پشت کانتر که رسید با عشوه موهای قشنگش را تکان داد و نگاه چپکی تحویلش داد.
-شام چی داریم؟
محسن بسته نان ساندویچی را نشانش داد.
فلافل تو فریز داریم، سرخ میکنم با اینا کوفت... نه بخوریم...
سرش را در آشپزخانه به دنبال کتری چرخاند!
نبود که نبود!
-نگرد، انداختمش دور...
به سمتش برگشت، خدایی این روی لیلی برایش قابل حضم نبود!
-مطمئنی حالت خوبه؟ سرت به جایی چیزی نخورده؟ میخوای ببرمت دکتر؟
نوچی تحویلش داد و روی صندلی نشست تا دقيق مقابل رویش باشد!
دست زیر چانه اش گذاشت و پلک زد تا قشنگ در دیدش باشد.
باید یکجوری دلبُری میکرد دیگر!
محسن همینطور صلوات میفرستاد و مشغول تدارک غذا بود.
romangram.com | @romangraam