#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_97


لیلی همزمان جیغ زد و تا خواست دمپایی اش را با سمتش پرت کند با خنده از خانه بیرون رفت و در را پشت سرش بست.

پسرک بی شک دیوانه شده بود!



عصبی به سمت سرویس بهداشتی رفت و خواست آب به صورتش بزند اما از دیدن قیافه اش در آینه خودش هم ترسید!

مثلا حمام رفته بود خیر سرش یا گربه شور کرده بود خودش را!

به موهای سیخ شده اش نگاهی انداخت!

حق داشت بیچاره! آخر این هم قیافه بود!



*

افشار ظرف خالی غذا را جمع کرد و لیلی قاشق را درون ظرفش گذاشت.

-افشار!

نگاهش کرد.

-بله خانم؟

-به نظرت پسرا از چه چیزایی بدشون میاد؟

خنده اش گرفت بیچاره! آخر آدم قحط بود دیگر از این دختر آفتاب مهتاب ندیده سوال می‌پرسید!

-اگه پسر منظورتون دوست پسره، که نداشتم خوشبختانه، ولی در مورد مردهای خودمون معمولا از زنایی که به خودشون نمیرسن و شلخته ان نظر خوبی ندارن... مخصوصا موها، همیشه مرتب دوست دارن...

لبخند خبیثی روی لبش نشست، چه بهتر از این، خودش کاری می‌کرد که محسن با پای خودش از زندگی اش بیرون برود!

دستی به بازویش کشید و چشمکی تحویلش داد.

-با این همه سینگلی ولی واقعا با تجربه ای، به داشتنت افتخار میکنم...

افشار تک خنده ی ریزی تحویلش داد و خواهش میکنمی زیر لب گفت.





*

تقه ای به در خانه زد، کدبانو که از این زن در نمی آمد، خودش هم که آشپزی چندانی نمی دانست، حداقل با همان ها که بلد بود میشد شکمشان را سیر کند.


romangram.com | @romangraam