#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_96

تا خودش چایی اش را بخورد لیلی را مجبور کرد پشت سینک بایستد و ظرف های کثیف را بشوید.

لیلی دست به سیاه و سفید نزده برای اینکه شر محسن را از سرش کم کند حاضر بود تن به هر خفتی بدهد، ظرف شستن که چیزی نبود!



کارش را که تمام کرد دستکش را درون سینک انداخت و با همان اخمش به سمتش برگشت، به اویی که هنوز چایی اش نصفه بود و با لذت داشت با اعصاب خرابش نگاه می‌کرد!

-دو ساعته گیر یه لیوان چایی هستی؟ بخور و برو بذار من راحت باشم...

به ساعت دیواری اش نگاهی انداخت.

-یا زمان برات دیر میگذره یا اینکه ساعتت خرابه... من ساعت نه اومدم، الان حتی ده هم نشده!

-ساعت برام مهم نیست، گفتی شام، اونو که خوردی، چایی هم که داری کوفت میکنی... پاشو برو دیگه...

نوچی تحویلش داد و رو از او گرفت.

-خدایی آدم با این قیافه میبنتت زهر ترک میشه، حداقل یه برس بزن به موهات، اصلا لباس هایی که تنته هیچی، تو شرکت چجوریه تو خونه چجوری... نکن سمیه... نکن..

دیگر جوش آورد!

-سمیه کدوم خریه؟! من هر جور بخوام میگردم... خونه خودمه... اصلا میخوام لخت بگردم تو رو سنن...

چایی در حلق محسن پرید با این حرفش و لیلی دست جلوی دهانش گذاشت، وای بر دهانی که بی موقع باز شود!

لب گزید و تصمیم گرفت کمی خفه خون بگیرد...

-پوششت به خودت ربط داره، ولی من مسئله ام با موهاته و اون ریملی که زیر چشمت ماسیده و شبیه هیولات کرده!

-هیولا هفت جد و آبادته...

لیوان خالی چایی را روی کانتر گذاشت و از روی صندلی برخاست...

-من میرم، ولی این رسم مهمون نوازی نیست سمیه...

تا خواست برود جیغ کشید!

ناباور به سمتش برگشت؟

-نرم؟

-یه بار دیگه به من بگی سمیه از سقف آویزونت میکنم... حالا هم هری...

سری از تاسف برایش تکان داد و به سمت در رفت، جلوی در دمپایی اش را با کفشش عوض کرد.

در را گشود.

-من میرم، ولی دو شب دیگه که برگشتم یه تخم مرغ نیم رو حداقل یاد بگیر، یه کمک مهمون نوازی یاد بگیر سمیه....

romangram.com | @romangraam