#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_95
دلش میخواست جیغ بکشد از دستش، چرا طوری برخورد میکرد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؟!
با حرص پشتش را به او کرد و به سمت اتاقش رفت، لااقل آنجا که باشد شاید رویش کم شود و خودش برود!
ده دقیقهای نگذشته بود که تقه ای به در اتاقش خورد، اصلا محل نداد که بخواهد از روی تخت بلند شود!
در اتاق را باز کرد.
-غذا آماده اس کدبانوی نمونه، تشریف میارین؟
اصلا تکان هم نخورد که نخورد!
فقط دعا میکرد که برود!
-احیانا از اونایی هستی که دوست دارن تو تخت غذا بخورن و...
اصلا نگذاشت ادامه بدهد عین فنر از سرجایش برخاست و به سمتش چرخید و دستش را به نشانه تهدید نشانش داد.
-خفه شو...
محسن تک خنده ای تحویلش داد.
-خب چرا جوش میاری، مثل اینکه از اوناش نیستی... پس اگه از ایناش هستی که مثل آدمیزاد تو آشپزخونه غذا میخورن خودت پاشو بیا..
-من گرسنه ام نیست!
-ولی من هست!
-خب تو غذات رو بخور و برو چیکار به من داری؟
-من عادت به تنهایی غذا خوردن ندارم... و اینک اضافه کنم تا مادامیکه کنارم نشینی و غذاتو نخوری از این خونه جم نمیخورم!
این دیگر نور علی نور بود برای خودش!
نتیجه شد همان که مثل دو روز قبل مجبور شد به خواسته اش تن بدهد!
لقمه غذا را به زور در گلویش چپاند و مجبورش کرد تا غذایش را تا آخر بخورد و همراهی اش کند!
هنوز لقمه آخر را نجویده بود که با همان دهان پر به در خانه اشاره کرد.
محسن نوچی تحویلش داد.
-چاییم رو هنوز نخوردم...
با حرص تمام موهایش ا چنگ کرد و موجبات تفریح محسن را فراهم کرد.
romangram.com | @romangraam