#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_94

-ولی بهم برگردوندی؟

محسن به سمت آشپزخانه می رفت و لیلی هم به دنبالش!

-قبلش دادم ازش یه دونه ساختن... می دونستم در بزنم کسی باز نمیکنه!

حرصش گرفته بود دیگر!

-کی بهت اجازه‌ی چنین کاری رو داده؟

محسن نان را روی کانتر گذاشت و کمی به سمتش خم شد که لیلی رنگ پریده خودش را عقب کشید.

-اجازه نیاز نداشتم!

این را در چشمانش گفت و به اجاق گاز خاموش نگاه کرد.

-گفتم که میام، حداقل یه استکان چایی دم میکردی؟!

-تو خودت خودتو دعوت کردی، من که نگفتم بیا!

محسن بی توجه به غرغرهایش به سمت کتری رفت و پُرش کرد و روی گاز گذاشت.

-کتری برقی دارم

همین‌طور که زیر کتری را روشن می‌کرد به سمتش برگشت.

-من چایی با کتری و قوری برقي دوست ندارم!



دیگر داشت پر رو بازی در می آورد برایش!

-اینجا خونه ی منه...

محسن بیخیال شانه ای بالا انداخت.

در یخچال را باز کرد و سوسیس ها را با سه تخم مرغ بیرون آورد.



-بلدی خرد کنی انشالله؟

لیلی اخمی تحویلش داد.

-خیلی احساس راحتی نمیکنی؟

محسن چاقو و تخته آشپزخانه را برداشت.

-من راحتم تو هم باش..

romangram.com | @romangraam