#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_93


دست روی دهانش گذاشت!

یعنی که چه شام درست کند!؟ یعنی چی که به سراغش می‌رود!؟ میخواست مساوات بین دو زنش برقرار کند! اصلا تمام این ها به کنار، او اصلا بلد نبود چیزی درست کند!



***



بخاطر همین چند کلمه لعنتی اصلا تا صبح خوابش نبرد، قدم رو طول و عرض خانه اش را میپیمود و مانده بود چه خاکی بر سرش بریزد!

نهایت تصمیمش این شد در را به رویش باز نکند، وقتی در می‌زند و کسی در را باز نکند مجبور است که برود، یعنی چی آخر یک شب پیش این و شب دیگر دیگری؟

او که به تنهایی عادت داشت، نمی خواست زنی دیگر را چون خودش بدبخت کند و طعم تنهایی را به او بچشاند!

روز بعد را با هر ترفندی بود از اتاقش بیرون نیامد تا چشمش به محسن نیفتد و در مقابل بهت و تعجب کارمندانش زودتر از همه برای اولین بار از شرکت خارج شد!

تا به خانه رسید و خودش را در خانه حبس کرد نفس عمیقی کشید، به ساعت نگاهی انداخت... لباس هایش را با لباس راحتی عوض کرد، باید حواس خودش را از آن ساعت لعنتی پرت می‌کرد!

دوشی گرفت و بعد از خشک کردن موهایش، روی مبل جلوی تلوزیون لم داد و بسته چیپسی را باز کرد و خودش را با آن مشغول کرد.

با شنیدن صدای چرخش کلیدی در قفل عین جن زده ها از ترس اینکه نکند دزد به خانه اش زده باشد برخواست و چهار دست و پا روی مبل نشست!

دمپایی اش را از پایش بیرون آورد و پاورچین ن خودش را به در رساند اما هنوز به پشت در نرسیده در گشود شد و او با دمپایی که بلند کرده بود تا بر فرق سر دزد مفلوک فرود بیاورد با دیدن شخص وبه رویش در همان حالت سر جایش خشک شد!

محسن قیافه اش را که دید خنده اش گرفت!

-همیشه از کسی اینجوری استقبال میکنی؟



با دهان باز خیره بود به نام سنگگی که روی دستش بود.

کفشش را دم در بیرون آورد و دمپایی به پا کرد.

به سمت لیلی برگشت.

-میخوای همینجوری تو حالت مجسمه بمونی؟ احیانا دکمه ای چیزی داری بزنم برگردی به حالت خودت؟

به خودش آمد و دمپایی را انداخت.

-تو کلید خونه ی منو از کجا آوردی؟

محسن کلید را درون جیبش گذاشت.

-دیشب از خودت گرفتم یادت نیست؟


romangram.com | @romangraam