#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_92
***
چقدر با خودش کلنجار رفت که نرود!
چقدر خودخوری کرد تا پا در شرکتش نگذارد و با محسن روبه رو نشود!
مهم نبود در مهمانی چه دیده اند، تنها تنها و تنها برایش دیدار با محسن مهم بود، این که قرار بود چه برخوردی بکند، چطور با او روبه رو شود!
آخر اعتیاد لعنتی به کارش نگذاشت در خانه بماند، شال و کلاه کرد و به شرکتش رفت، همه چیز عادی به نظر میرسید و کسی حتی به رویش نیاورد که پسر ملکان چطور او را از وسط مراسم بلند کرده بود و رفته بود!
البته جز شایسته که آن نزدیکی با شوهرش مشغول رقص بود بقيه بویی نبرده بودند از اتفاقی که افتاده، او هم بخاطر رئیسش ترجیح میداد خفه خون بگیرد و چیزی به رویش نیاورد!
وارد اتاقش که شد، در را که بست نفس عمیقی کشید.
در باورش هم نمی گنجید آن روز اینقدر برایش عادی بگذرد، با افشار ناهار خورد، بی آنکه افشار اشاره ای به مهمانی که نرفته بود بکند.
کارهای معمولش را کرد و به برنامه کاری اش رسیدگی کرد!
خودش هم خنده اش گرفته بود از آن همه ترس کاذبی که به جانش چنگ انداخته بود!
ساعت کاری که تمام شد یک نفس عمیق کشید، در شرکت تنها بود و این یعنی یک حس عمیق خوب!. اما این حس عمیقش به تقه ای که به در اتاقش خورد و به دنبالش ورد محسن در اتاقش به کل دود شد و به هوا رفت.
ناخواسته دستی به شالش برد و محکمتر دور گردنش پیچید!
-چرا نرفتی خونه؟ اتفاقی افتاده؟
محسن با پرونده ای که درون دستش بود به سمتش گام برداشت.
خم که شد روی میز فاتحه ی خودش را خواند و خودش را کمی عقب کشید.
بیتوجه به حالت تدافعی ای که به خود گرفته بود، پرونده را گشود.
-اینجا رو یادتون رفت امضا کنید!
به اشاره انگشتش روی صفحه کاغذ نگاه کرد، با همان حالت عقب روَش، خودکار را از روی میز برداشت و همانجایی که خواسته بود را امضا کرد.
محسن بی آنکه نگاهش کند تشکری تحویلش داد و پرونده را بست و خواست برود... لیلی تا خواست نفس راحتی بکشد، محسن وسط اتاق ایستاد.
-من امشب خونه خودمم، فردا شب شام درست کن میام...
رفت و نماند تا حداقل قیافه ی از گور برگشته ی لیلی را ببیند!
romangram.com | @romangraam