#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_91


خیالش که از بابت پاکسازی آشپزخانه راحت شد به سمت دو اتاق دیگر رفت.

لیلی درمانده روی کاناپه نشست، خم شد ودست روی سرش گذاشت...

چرا نمی توانست سرش داد بزند آخر!...

چقدر گذشته بود که صدای جارو به گوشش خورد، سر بلند کرد و محسن را در حال جارو کردن و تمیز کردن خورده شیشه ها دید.

-خودم تمیزش میکنم...



توجهی به حرفش نکرد... کارش که تمام شد قبل از اینکه با آن پلاستیک بزرگ که تمام محتویات مایعش را درون دستشویی خانه اش خالی کرده بود بیرون برود، کلید خانه را از او خواست!

با بی میلی تمام کلید را از درون کیفش بیرون کشید و به سمتش گرفت، بی حرف دسته کلید را درون دستش فشرد با نگاه خیره ای به لیلی با آن پلاستیک مشکی از خانه اش بیرون زد.



روی کاناپه دراز کشیده بود، یک ساعتی از رفتن محسن می گذشت و خدا خدا می‌کرد دیگر برنگردد... از طرفی هم جرئت خوابیدن در اتاق خوابش را نداشت.

صدای چرخش کلید که به گوشش خورد سریع چشمانش را بست و خودش را به خواب زد.

محسن با چند کیسه خرید وارد خانه شد و با نگاه سرسری به لیلی غرق خواب به سمت آشپزخانه رفت.

در یخچال را باز کرد و تمام مواد غذایی که خریده بود درونش جاساز کرد و بقیه مواد دیگر را هم درون کابینت‌ها گذاشت.

خیالش که از بابت همه چیز راحت شد به ساعتش نگاهی انداخت و نفس عمیقی کشید.

ملحفه ای روی لیلی انداخت و دسته کلیدش را روی میز کنار کیفش گذاشت...

برخاست و بی سر و صدا از خانه اش خارج شد و در را پشت سرش بست.



در که بسته شد لیلی نفس حبس شده درون سینه اش را بیرون داد و روی کاناپه نشست... رفته بود! دست روی قلبش گذاشت... خدا را صد مرتبه شکر کرد و سریع برخاست و به سمت آشپزخانه و یخچالش رفت.

در را که باز کرد دهانش هم به دنبالش باز ماند.

همه چیزی خریده بود!

از شیر گرفته تا گوشت و مرغ و ماهی!

در کابینت ها را هم گشود، برنج و تن و سویا و ماکارونی و...



یا خدایی گفت، اصلا مگر او آشپزی کردن بلد بود!


romangram.com | @romangraam