#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_90
-جانم... نه نمیام... شما خودتون ناهار بخورین... باشه فدات بشم... خداحافظ...
قلبش مچاله شد!
-محسن برو... من خودم میرم خونه...
توجهی به حرفش نکرد!
به عادی ترین حالت ممکن مشغول خوردن ناهارش بود و همین عصبی ترش میکرد!
اگر چند سال قبل بودند در چنین حالتی با هم به رستوران می آمدند برای لحظه لحظه اش جان میداد، اما حالا که با این خفت و خواری اینجا نشسته روبرویش و بخاطر گندی که زده مهر زن صیغه اش روی پیشانی اش خورده، داشت او را می کشت!
اصلا نفهمید چه خورد، هر چه در گلو برد هم به زور محسن بود، محسنی که نمی دانست در سرش چه می گذرد و میخواهد با او چه کار کند!
***
تا شب او را در خیابان ها چرخاند، بی هیچ حرف و حتی نگاهی...
هم خوب بود که چیزی به رویش نمی آورد و هم بد بود که چیزی به رویش نمی آورد!
دلش میخواست سیلی بخورد از محسن تا لااقل کمی دلش آرام بگیرد.
ماشین را در پارکینگ پارک کرد، دعا دعا میکرد که برود، ولی قصد رفتن نداشت و دنبالش می رفت!
در خانه را که باز کرد، هزاران بار نذر و نیاز کرد پا در خانه اش نگذارد، ولی گذاشت!
در را که پشت سرش بست ترسیده بود...
نمی دانست چه انتظاری را از او باید داشته باشد!
در دل دعا میکرد فقط لمسش نکند!
از لمس کردن عالم و آدم ابایی نداشت اما محسن فرق میکرد...
از کنارش که گذشت و به سمت آشپزخانه رفت نفس عمیقی کشید.
وارد آشپزخانه شد و پلاستیک زباله ی مشکی رنگی را از درون کابینت بیرون کشید، تمام محتویات مزخرف یخچال را درون کیسه خالی کرد و به دنبال بقيه جاساز هایش کابینت ها را یک به یک میگشت.
اینقدر عاجز مانده بود که نمی توانست حرف بزند و مخالفتی بکند، کاش اینبار هم سری قبل بود... کاش...
romangram.com | @romangraam