#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_89
-محسن، بیا تو رو جون هر کی دوسش داری بیخیال شو، به خدا این کار اشتباهه... به من فکر نکن... فکر زنت باش... بچه ات... اونا گناه دارن... من که یه عمره آب از سرم گذشته!
محسن به ساعتش نگاهی انداخت.
-بیا بریم، ظهره... یه کبابی خوب میشناسم... از دیشب هنوز ضعف داری باید یه چیزی بخوری تقویت بشی...
لعنت به او که داشت شب منحوسش را به خاطرش می آورد!
***
چلو کباب را جلویش گذاشت.
-بخور، رنگ به رو نداری، محضر داره فکر میکرد به زور آوردمت...
نگاهش کرد.
-اسم این کار زور نیست؟ یه تیکه شیشه تو دستت گرفتی و تا لحظه ای که امضا نکردم و بله نگفتم ولش نکردی... می دونی چه حالی داشتم... اصلا می دونی الان چه حالی دارم؟
بی توجه به لیلی، دیس غذایش را به سمت خودش کشید و کباب را برایش تکه تکه کرد و دیس را جلویش گذاشت.
-بخور ضعف کردی...
چه مرگش بود آخر این پسر، چرا حرف هایش را نمی فهمید!
-حالم از خودم به هم میخوره محسن... به خدا من زن خرابی نیستم... به جون مادرم جز شوهرم نذاشتم پای هیچ مردی به تختم باز بشه... تو باور میکنی مگه نه؟
چنگالش را درون تکه ای از کباب فرو کرد و جلویش گرفت.
-بخور گفتم...
بغضش گرفته بود، چرا باورش نمیکرد...
با همان حال خرابی که داشت چنگال را از او گرفت و کبابی که برایش چون زهر مار بود را در دهانش گذاشت.
به طور با غذایش کلنجار می رفت،وسط غذا خوردن بودند که گوشی اش زنگ خورد.
قلب لیلی از حرکت ایستاد.
محسن نگاهی به شماره انداخت و جواب داد.
romangram.com | @romangraam