#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_88
-چه کاری؟
آخرین دکمه را که بست خیره نگاهش کرد.
-همون کاری که تهش رسیدیم به عوض کردن لباس های تو و من...
نفس در گلویش حبس شد... کاش میمرد و این خفت را نمیدید!
-چه جوری؟، چجوری میخوای پاش وایستی؟ تو زن داری... بچه داری... حالیت هست داری چی میگی؟
لباس بپوش بریم تا بگم چجوری حالیمه!
به زور از روی زمین برخاست..
-محسن برو... فراموش کن... هم من هم تو... خودم میدونم تقصیر خودم بوده... برو... فراموش کن.... دیشب رو به کل از ذهنت پاک کن...
پوزخندی روی لبش نشست.
-من تو مرامم نیست گندی بزنم و فراموشش کنم.... یاد گرفتم تا ته خط وایسم...
هر چه التماسش کرد کوتاه بیا نبود که نبود، داشت با غیرت مردانه اش بازی میکرد!
التماس از خواهش به جر و بحث کشیده شد و لیلی همین را دید که محسن با همان تکه شیشه های لعنتی وسط سالن، دست روی رگش گذاشته و قسمش میدهد با او راه نیاید همانجا خون خودش را میریزد!
****
خودکار را که روی میز گذاشت هنوز دستش میلرزید، تمام مسیر را التماس کرده بود کوتاه بیاید و به خانواده اش فکر کند اما فایده ای نداشت، این خوی لجباز محسن را تاکنون یکبار هم ندیده بود!
رویش نمیشد سرش را بلند کند و نگاهش را به او بدوزد... به اویی که بخاطرش داشت زندگی اش را ویران میکرد!
محسن امضا که کرد، تشکری از دفتردار محضر کرد...
انگار نه انگار که لیلی چه بلایی سر زندگی اش آورده!
از محضر که خارج شدند، لیلی قدم هایش به رفتن رضایت نمی داد...
دوست داشت محسن برود... او هم برود و جایی خودش را سر به نیست کند!
محسن که دید لیلی دنبالش نمی آید برگشت و نگاهش کرد، هنوز روی پله ها ایستاده بود، به سمتش رفت...
-چیزی جا گذاشتی؟
یک چیز گرانبها، نجابتش را... نجابت او را هم شب قبل به یغما برده بود!
romangram.com | @romangraam