#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_87


قلبش دیوانه وار در سینه اش می کوبید، اولین بار بود جز شوهرش پای مردی روی تختش باز شده بود، تمام آن ناز و عشوه و دلبری کردن هایش... فقط نهایتا به بوسه ختم میشد و هیچ وقت نگذاشته بود کسی تنش را به تاراج ببرد و هر کس که ادعایی کرده بود خواسته بود پز بدهد و مثلا خودی نشان دهد که با لیلی بوده... مگرنه لیلی هنوز پایبند خط قرمزهایش بود و حاضر بود بمیرد و تن به این خفت ندهد!

با شنیدن صدای جیغ لیلی، همین که مرد روی تخت برگشت و او را دید جیغ بلندتری کشید...

تمام تنش از ترس میلرزید... باورش سخت بود برایش... آخر مهر خانه خراب کنی روی پیشانی اش چسبیده بود!

تنش میلرزید و هیستریک جیغ می‌کشید!

محسن از روی تخت برخاست و به سمتش رفت... خودش هم برای لحظه ای گیج بود و نمی دانست چه خبر شده!



هر چه سعی کرد آرامش کند فایده ای نداشت، آخر مجبور شد لیوان آبی بیاورد و در صورتش بپاشد تا به خودش بیاید...

تمام تنش می لرزید و شرم داشت از نگاه کردن به محسن...

یادش نمی‌آمد شب قبل را چه کرده بود و چه حالی داشت ولی اینکه این پسرک نجیب و سر به زیر را در اتاق خوابش و روی تختش دارد مطمئن بود صد در صد تقصير خودش است!

لیوان آب قند را به دستش داد و مقابلش نشست.

همینطور که دستانش می لرزید و آب را جرعه جرعه می نوشید نگاهش به یقه ی بار محسن بود.. به دکمه های بازش...

چشمانش را بست و به خودش لعنت فرستاد!

لیوان را در دستش فشرد...

-میشه از اینجا بری؟



سکوتش او را می ترساند.

-تو رو خدا از اینجا برو...

بغض گلویش داشت خفه اش می‌کرد!

چشمانش را به زور باز کرد و با التماس نگاهش کرد.

-برو تا بیشتر از این حالم به هم نخورده!

محسن دست برد و دکمه های پیراهنش را یک به یک بست.

-من میرم، ولی قبلش پای کاری که کردم وای میستم...

قلبش ایستاد... لعنت به تمام زهرماری های دنیا... چه کرده بود با خودش... با خودش!

دست روی دهانش گذاشت و با هر جان کندنی بود لب زد...


romangram.com | @romangraam