#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_86

کاش می‌توانست گریه کند و اشک بریزد!



ماشین را در پارکینگ آپارتمانش پارک کرد و لیلی تنها با تشکری با همان حال خرابش از او خداحافظی کرد و به سمت آسانسور رفت...

محسن از پشت سر رفتنش را نگاه کرد، حس خوبی نداشت به تنها گذاشتنش می ترسید باز هم با زهرماری خودش را خفه کند، ولی خب بهانه ای هم برای رفتن به خانه اش نداشت!

نیم ساعتی را همانجا سر پا ایستاده بود، خواست گوشی اش را بیرون بیاورد که یادش افتاد کیف پول و گوشی اش درون کتی ایست که روی شانه ی لیلی انداخته بود.



***





خواست در بزند که با در باز خانه روبه رو شد... تقه ای به در خانه زد و صدایش کرد.

-خانم مستور!؟

جوابی نیامد، آرام در را گشود... وارد خانه شد، همه چیز را به هم ریخته بود و تیکه شکسته های لیوان و پارچ وسط سالن خودنمایی می‌کرد...

کفشش را دید که نرسیده به اتاقش روی زمين افتاده!

در را با آرامی بست، می ترسید نکند بلایی سر خودش آورده باشد، باز هم صدایش زد... جوابی نیامد و این بیشتر او را می ترساند!

پشت در اتاقش ایستاد و در زد...

در را گشود و یک بطری روی تختش دید و کت خودش را!

صدای آب به گوشش رسید.

پس حمام بود، نفس راحتی کشید. خواست برود ولی خاطره حمام رفتن قبلش هنوز در خاطرش زنده بود.



مردد بود که پشت در حمام ایستاد... هر چه صدا زد فایده ای نداشت، ناچار شد در را به آرامی باز کند.

با همان لباسی که بر تن داشت توی وان خزیده بود و دوش را روی خودش باز گذاشته بود!

***





چشم که باز کرد سرش تیر می‌کشید... سرش که که برگرداند و مردی را کنار خودش دید ناخواسته جیغی کشید و از روی تخت افتاد!

romangram.com | @romangraam