#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_84
لباس بلند مشکی رنگی به تن داشت و یک گل سر زیبای پر نگین روی موهای بلوندش گذاشته بود و یک جفت کفش قابدار و یک آرایش لایت و دلنشین...
خنده و سرخوشی هایش حسرت خیلی ها بود، البته فقط حسرتی که در ظاهر بود و کسی خبر از زندگی تو خالی و دل پردرد و افسرده اش نداشت.
به پیشنهاد شاهرخ پسر ملکان، با او برای رقص به فضای رمانتیک وسط باغ رفت و هر چه او در گوشش پچ پچ عاشقانه میکرد او فقط میخندید!
در آن گیر و دار رقص و دلبری کردن، برای یک لحظه نگاهش گیر یک جفت چشم سیاه افتاد که گوشهای ایستاده و با اخم به او زل زده!
هم باورش نمیشد او در این مجلس بیاید و هم اینکه دلیل اخمش را نمی دانست!
یک ماه از آن جر و بحث کادوها می گذشت و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود، برای همین مانده بود چرا اخم در پیشانی اش دارد!
اینقدر حواسش پی محسن بود که با لمس گردنش عین جن زده ها از آغوش شاهرخ بیرون پرید و ناخواسته سیلی محکمی در صورتش کاشت!
فقط خوب بود همه جا شلوغ بود و کسی حواسشان به آنها نبود، مگرنه سیلی خوردن پسر ملکان کم چیزی نبود!
شاهرخ با بهت دست روی گونه اش گذاشته بود!
-الان دقیقا چرا زدی؟ مگه من بارها نبوسیدمت!؟
خودش هم دست روی دهانش گذاشت، باورش سخت بود چنین کاری را کرده باشد!
-اصلا نفهمیدم چی شد... من...
با دست او را پس زد.
-لیاقتت همونایی هست که دست به دستشون میشی....
اینبارخود لیلی بود که با اختیار چنان سیلی محکمی به صورتش زد!
صدای سیلی خوردنش چند نفر را به سمت آنها کشاند و همه با دهان باز به آنها خیره شدند!
غرور شاهرخ ملکان را جلوی همه لگد مال کرده بود!
اگر میتوانست همانجا زیر دست و پا لهش میکرد ولی به کلاس شاهرخ چنین کاری بر نمی آمد.
می دانست با این همه ابهت بی کس و کار است، بلد بود چطور کاری کند تا عمر دارد اسم شاهرخ را بشنود مو بر تنش سیخ شود!
جلوی همه به سمتش رفت و دست زیر زانویش انداخت و بلندش کرد و بی توجه به جیغ جیغ هایش و دست و پا زدن هایش او را به سمت ساختمان برد!
او را دوست داشت که دوست داشت، دلیل نمیشد که سیلی بزند و کوچکش کند!
نگاههای خیره اطرافشان، هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد، چرا که پسر ملکان سری توی سرها داشت برای خودش!
اصلا کسی جرات چپ افتادن با آنها را نداشت!
اولین اتاقی که مناسب دید را انتخاب کرد و و با آرنج در را گشود، خواست در را با پشت پایش ببندد که در به مانعی برخورد کرد، همزمان خفه شویی نثار لیلی کرد و او را محکم روی تخت انداخت، تا خواست به سمت در برود لیلی خودش را از روی تخت زمین انداخت و تا از دستش فرار کند اما شاهرخ که جلویش بود دست برد و یقه ی لباسش را مشت کرد و تا ناکجا آبادش را پاره کرد.
romangram.com | @romangraam