#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_195
او هم گریه کرده بود... اینقدر که چشمانش پف کرده بود و رو اشک روی صورتش معلوم بود.
محسن هر چه چقدر صدایش میزد فایده ای نداشت... ناچار او را از اتاقش بیرون کشید.
مجبورش کرد روی کاناپه بنشیند.
لیوان آبی به دستش داد و به زور وادارش کرد جرعه ای بنوشد.
کنارش نشست... زل زده بود به یک نقطه از دیوار.!
دستش را گرفت و به آرامی لمس کرد انگشتان ظریفش را...
-بگو بهم!!
نگاهش کرد، مردمک چشمهایش می لرزید.
می گفت!؟ درست مثل چند سال قبل قرار بود همه چیز به هم بریزد؟!
-خودتو خالی کن...
خواست حرف بزند اما بغض بیخ گلویش داشت خفه اش میکرد... چرا این لحظه ها اینقدر لعنتی بودند!؟
دستانش را به بغل گرفت و خم شد و اشک ریخت.
چرا خالی نمیشد!
دلش ریش رفت برای حالش... اصلا خوب نبود.. افتضاح بود... داشت میمرد!
دستانش را در دست گرفت... آرام قامت خمیده اش را صاف کرد... به نرمی جسم ظریفش را در آغوش کشید و گذاشت خودش را رها کند.
هق هقش داشت روحش را خراش میداد... ولی نمیخواست مجبورش کند حرف بزند... آرام شدنش مهمترین مسئله بود... اصلا به درک هر چه اتفاق افتاده بود.
لیلی در اوج آن حال خرابش سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.
-تو رو میخوام محسن...
طاقت طاق شد از این حال خرابش...
میتوانست حالش را خوب کند... حداقل عرضه همین یک کار را داشت.
*
romangram.com | @romangraam