#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_196
چشم که باز کرد، لیلی کنارش نبود،
ساعت هشت صبح بود و جای خالی لیلی!
از روی تخت برخاست، پیراهنش را از روی زمین برداشت و همانطور که بر تن میکرد، از اتاق خارج شد.
هر چه صدایش کرد نه خبری از او بود و نه پسرش!
اصلا انگار تمام آن اتفاق را در خواب دیده باشد!
گوشی اش را بیرون آورد و شماره اش را گرفت.
بر نمی داشت!
به اتاق خواب که برگشت، به ناگاه نگاهش به حلقه ی روی میز افتاد و یک کاغذ تا شده!
هری دلش خالی شد!
با قدم هایی لرزان به سمت میز رفت و کاغذ را از روی میز برداشت.
بازش کرد.
"متأسفم محسن... ما به درد هم نمیخوریم... ساعت نه بیا همون محضری که صیغه خوندیم"
*
تمام مدت جلوی محضر انتظارش را میکشید.
ساعت نه پیدایش شد... یک عینک آفتابی بزرگ روی چشمانش بود.
"فکر نمیکرد محسن به این راحتی قبول کند و بیاید، اما آمده بود!"
لب گزید... حتی امروز که آخرین روز با هم بودنشان بود هم محسن نگذاشته بود رابطه اشان از بوسه فراتر برود... او حاضر بود تمامش را نثار او کند... برای تمام این سال ها... ولی محسن نمی خواست!
از پله ها بالا رفت... روی نگاه کردن در چشمانش را نداشت.
-ممنون که اومدی...
فقط همین را گفت.
محسن بی هیچ حرفی جلوتر از او وارد ساختمان شد، لیلی با بغضی دیوانه کننده به دنبالش وارد ساختمان شد.
نوبتشان که شد، لیلی به زور خودش را نگه داشته بود تا اشک نریزد.
romangram.com | @romangraam