#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_194
دست به زمین گرفت و به زحمت ایستاد... مقابلش، رخ در رخش.
-بچه ام... محسنم رو بهم بده!
پوزخند روی لبش جا خوش کرد.
-خیلی پستی لیلی... شش سال تمام منو زجر دادی... کم کمش باید شش سال رو زجر بکشی...
خواست برود اما لیلی بازویش را گرفت و مانعش شد.
-التماست میکنم پویان... من بدون بچه ام میمیرم...
زهر خندی تحویلش داد.
دستش را تکان داد و خودش را آزاد کرد.
-باید تاوان پس بدی...آرزوش رو به دلت میذارم... میبرمش جایی که دستت هم بهش نرسه... پدرم رو در آوردی... پدرت رو در میارم و روزگارت رو سیاه میکنم..
خواست برود که لیلی به پایش افتاد و التماسش کرد.
لیلی با آن همه غرور جلویش زانو زده بود، دوست داشت شکستش را ببیند اما نه اینگونه!
نگهبان با ترحم به لیلی و اشک هایی که می ریخت خیره شده بود.
-فقط یه شرط داره...
لیلی سرش را بلند کرد و نگاهش کرد.
-هر چی باشه قبوله... هر چی...
***
*
هر چه شماره اش را می گرفت فایده ای نداشت، به خانه ی خالی اش زل زد.
دل توی دلش نبود و تنها آرزویش این بود اتفاق بدی نیفتاده باشد!
ساعت شش صبح بود درست در اوج ناامیدی در خانه باز شد و لیلی همانطور که پسرش را در آغوش گرفته بود وارد خانه شد.
تا پایش را در خانه گذاشت محسن فهمید که حال خوبی ندارد... چشمان سرخش چیزهای خوبی برای گفتن نداشت.
نگاهش تمام مدت میخ پسرش بود که روی تخت خوابش برده بود!
romangram.com | @romangraam