#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_193
تمام آن چند روز را به لیلی زنگ زده بود و بی جواب مانده بود و حالا بعد از اینکه لیلی فهمیده بود پویان از همه چیز باخبر شده همه چیز بالعکس شده بود و او زنگ میزد و پویان عین خیالش هم نبود!
محسن گوشه کاناپه با گریه به خواب رفته بود و لیلی عین دیوانه ها به هر کس و ناکسی رو میزد تا خانه اش را پیدا کند!
بدتر از همه این بود لیلی به محسن چیزی نمیگفت... فقط کارش را بهانه کرده بود... ترس از دست دادن هر دو محسن داشت دیوانه اش میکرد!
با هزار بدبختی و التماس به آخرین امیدش، همان که پویان او را در دفترش دیده بود بالاخره توانسن آدرس او را پیدا کند.
در یکی از برج های مشهور تهران بود.
عمق فاجعه آنجا بود که پویان سپرده بود در برج راهش ندهند و لیلی همان جلوی در داد و بیداد راه انداخته بود، عین مرغ سر کنده بود و تا سکته کردنش چیزی نمانده بود.
تمام بعد از ظهر تا شب را همانجا بود و تنها پویان از پنجره با لذت به درماندگی اش نگاه میکرد.
چندسال دیوانه اش کرده بود و حالا حقش بود تا خودش جرعه ای از ديوانگی اش را بنوشد.
شب به گرگ و میش رسید و لیلی حتی به گوشی اش نگاهی نینداخت تا بفهمد محسن بیچاره درمانده تر از خودش به دنبالش است.. نگرانش بود و نبودنش در خانه و جواب ندادنش او را ترسانده بود...
کس و کاری هم از او سراغ نداشت و همین دلش را شور می انداخت.
به خودش می لرزید.. روی زمین نشسته و به دیوار پشت سرش تکیه داده بود...
اینقدر عجز و لابه کرده بود که دیگر جانی در تنش نبود
نگهبان برج دلش به حالش می سوخت و می دید چطوره عین بید به خودش می لرزد.
تلفنش را برداشت و حالش را به پویان گفت.
پویان با تمام بی رحمی اش و تمام آن غرورش، نمی توانست منکر دوست داشتن این زن شود.
گرگ و میش هوا، از خانه اش بیرون آمد.
به سراغش رفت.
نگهبان راست میگفت، به خودش میلرزید و سر روی زانویش گذاشته بود.
مقابلش ایستاد و پکی به سیگارش زد.
-میمردی همون اولش جواب بدی؟ کشیدی چه دردی کشیدم؟
سرش را آرام بلند کرد... چشمانش سرخ بود و ملتهب!
romangram.com | @romangraam