#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_192
-بخور دخترم.. بخور جون بگیر.
لیلی نفس عمیقی کشید و لقمه را در دهان گذاشت.
-دستپختم حرف نداره مگه نه؟
خندید.
نگاهش کرد.
-نیمرو مگه جزو غذا محسوب میشه؟
محسن دماغش را گرفت.
-عیال ما همینم بلد نیست... خیلی خوشکله ها... منتها برای من هیچ وقت خوشکل نمیکنه... لباس قرمزش هم معلوم نیست برا کدوم بی پدری پوشیده.
"ای جان دلم... هنوز ذهنش درگیر بود! "
لیلی از حرصش به خنده افتاد.
چقدر خوب بود که اینطور بلد بود حال دلش را خوب کند و همه چیز را از ذهنش پاک کند.
*
*،
هر چه شماره اش را گرفت فایده ای نداشت!
از وقتی فهمیده بود محسن پسرش است داشت ديوانه میشد!
تمام آن سال ها را با آن حس مزخرف عذاب وجدان سر کرده بود و حالا فهمیده بود چه بد سرش کلاه رفته بود!
*
مدارک را که جلوی مدیر گذاست و مطمئنش کرد، محسن را با زور با خودش برد.
در خانه اش بود و تمام مدت گریه میکرد!
اعصابش خرد بود اما دلش نمی آمد سرش داد بزند.
romangram.com | @romangraam