#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_191
محسن خودش در آشپزخانه بود و حواسش پی لیلی در اتاق خوابش!
فقط دو لقمه خورده بود و دلش طاقت نمی آورد... مطمئن بود دیشب چیزی نخورده... تمام شام دیشب را با همان قالب درسته اش توی سطل آشغال دیده بود و آه از نهاد محسن درآمده بود... مانده بود چرا لیلی قصد به خودخوری کردن دارد!
لقمه ای گرفت و برخاست و به سمت اتاقش رفت... خواست در را باز کند که صدای پچ پچ لیلی با کسی به گوشش رسید!
-گمشو کثافت... جراتش رو نداری... گذشت اون گذشته... دو قدمی خونه و زندگیم پیدات بشه روزگارت رو سیاه میکنم...
آرام دستگیره را فشرد و به محض باز کردن در لیلی که تمام مدت نگاهش به در بود بی خداحافظی تماس را قطع کرد و تلفنش را خاموش کرد و روی میز آرایشش انداخت.
محسن وارد اتاق شد و به سمتش رفت.
لقمه را جلویش گرفت.
-بخور تقویت بشی برای ادامه جر و دعوا...
دلش نمیآمد لقمه را نگیرد.
گرفت و روی تخت نشست.
محسن هنوز قهر داشت ولی طاقت دیدن این حالش را نداشت.
کنارش نشست.
-چی شده؟ کسی اذیتت میکنه؟
لیلی نگاهش به لقمه بود.
محسن دست دور کمرش انداخت و آرام نوازشش کرد.
-بگو بهم...
-تو که قهر بودی؟!
با دست آزادش موهای کمی بلندش را از روی شانه اش به پشت فرستاد.
-اونو که هستم... ولی خب تا وقتی از چيزب ناراحت باشی یا اذیتت کنه... اولویت با توهه... حل که شد دوباره میرم تو فاز قهر کردن!
در آن حال خنده اش گرفت.
این پسر یک دیوانه عاشق بود.
نگاهش کرد.
کاش میشد سرتاپایش را بوسه باران کند که اینطور ر زندگی اش ظاهر شده و گذاشته روزهای بهتر دنیا را با چشمانش ببیند
romangram.com | @romangraam