#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_190
-بیا بخور پسرم... بخور گوشت بشه به تنت...
-مامان تو هم بشین...
-مامانت تو رژیمه...
لیلی نگاهش کرد، قصد کوتاه آمدن نداشت انگار!؟
-مامان به خاطر من یه لقمه فقط...
لیلی کنار پسرش نشست.
بی توجه به او لقمه ای برای خودش گرفت.
-فقط بخاطر تو...
-بابا محسن گفت امروز ناهار میخواد برام جوجه کباب درست کنه تو تراس... تو هم دوست داری مگه نه؟
لیلی نگاهش کرد... انگار قصد داشت کل روز تعطیلش را آنجا باشد.
-بايد بره خونه... اونجا کار داره...
محسن لقمه ای در دهانش گذاشت و با همان دهان پر جوابش را داد.
-خیلی نگران خونه ی مایی پاشو برو من همبن جا جام خوبه...
لیلی خواست جوابش را بدهد که صدای زنگ خور گوشی اش بلند شد.
لقمه ای دیگر را در دهانش گذاشت و برخاست و به سمت اتاقش رفت.
گوشی را که از روی میز برداشت و نگاهش به اسم روی صفحه افتاد سریع رد تماس زد.
نکند به سرش بزند و بیاید! اگر با محسن روبه رو میشد چه خاکی بر سرش میریخت!
با ویبره گوشی به صفحه گوشی و پیامی که فرستاده بود خیره شد.
"-سگم نکن... بردار کارت دارم..."
بار دیگر تماس گرفت!
*
romangram.com | @romangraam