#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_189
روی تخت خواب نشسته بود و لیلی مانده در چهارچوب خیره اش بود، نمی دانست میخواهد بماند یا برود!
محسن به سمتش برگشت و با نگاه یکهویی اش غافلگیرش کرد.
-برو تو اتاقت من بهش قول آدم امشب اینجا بخوابم...
لب گزيد...
خواسته یا ناخواسته بهترین لباس خوابش را به تن کرده بود و او حتی به او نگاه نمی انداخت! میخواست برود و نمی خواست... از طرفی حالا هم که قصد ماندن داشت، دوست داشت کنارش باشد... محسن وقتی دید قصد تکان خوردن ندارد، برخاست و به سمتش رفت.
قلب بی قرار لیلی باز به ضربان افتاده بود... مقابلش ایستاد... درر یک وجبی اش!
-اینجوری نگام نکن، هر وقت یاد گرفتی مثل این بچه که منو بابای خودش میدونه، تو هم منو کس و کارت حساب کنی اونوقت...
با ابرو به جای ادامه دادم جمله اش به اتاق خوابش اشاره کرد.
-الان هم برو مزاحم نباش لطفا...
این را گفت و در مقابل چشمان متعجب لیلی در را بست!
دست لیلی مشت شد و تنها توانست نفس عمیقی بکشد... همین... خودش خرابش کرده بود و حقش بود!
*
جمعه بود و روز تعطیلی...
غرق در خواب بود که با سر و صدای هر دو محسن از خواب پرید...
برخاست،با همان صورت غرق خواب و پف کرده اش در اتاق را باز کرد، جفتشان توی آشپزخانه بودند و بساط خنده اشان به راه...
بی توجه به لباسی که تنش بود به سمتشان رفت.
-خوب خوابیدی مامانی؟
پسرش به سمتش چرخید.
-عالی...
لبخند به لبش آمد، خم شد و گونه اش را محکم بوسید.
محسن نیم روی آماده شده را درون ظرف گذاشت و روی صندلی مقابل محسن کوچک نشست.
romangram.com | @romangraam