#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_188
محسن کوچولو از روی زمین بلند شد و با خوشحالی آخ جونی گفت.
-پس مامانم چی؟
-اون تنها باشه تا بفهمه جشن تولد تنهایی فقط به درد عمه اش میخوره...
محسن به مادرش نگاه کرد.
-مامان من برم شهربازی؟
لیلی فقط توانست سرش را تکان دهد.
خجالت میکشید توی صورتش نگاه کند.
او اینقدر خوب و اد همین امشب که آماده بود تا احساسش را خرجش کند باید گند میزد به همه چیز!
****
در خانه که بسته شد روی زمین نشست و زانوی غم بغل گرفت... چرا حالا که همه چیز داشت خوب میشد باید سر و کله اش در زندگی اش پیدا میشد!
دست روی صورتش گذاشت و اشکش درآمد!
*
ساعت نزدیک دوازده بود و صدبار خواسته بود با او تماس بگیرد اما هر صدبار را منصرف شده بود!
میترسید حرفی بزند یا کاری بکند که بیشتر به او بربخورد.
روی تخت خوابش نشسته بود و داشت حلقه اش را درون انگشتش میچرخاند...
صداي چرخش کلید در قفل خانه که آمد سریع از روی تخت بلند شد... در اتاق را باز کرد و به محض بیرون آمدنش محسن را دید که پسر غرق خوابش را بغل گرفته و چند پلاستیک و بادکنک هم در دست دیگرش دارد.
دلش ضعف رفت برای جفتشان.... چه پدر بودن به او می آمد!
قدم برداشت و به کمکش رفت و بی حرف بار اضافی اش را از او گرفت.
محسن آرام در خانه را بست و به سمت اتاق خوابش رفت.
روی تخت او را خواباند و کفش هایش را بیرون آورد.
به تمام معنا او را سرویس کرده بود ولی شیطنت هایش هم مثل مادرش شیرین بود و خواستنی.
romangram.com | @romangraam