#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_187
-حواست به زمان و مکان هست؟
محسن خندید.
جلوی تلوزیون نشسته داره برنامه اش رو میبینه و خوراکی هاش رو میخوره... خودم از تو حساس ترم خبر که داری اینو؟
خواست هُلش بدهد ولی از سرجایش جم نمیخورد.
-احیانا مکملی چیزی مصرف کردی از ورژن خواجه ای بیرون زدی؟!
گونه اش را آرام نوازش کرد.
-آره... دلم برای یه بی معرفت تنگ شده... اینقدر که ممکنه یه کارهایی ازم سربزنه که خودمم شاخم در بیاد...
لیلی نفس عمیقی کشید.
کاش همه چیز آنطور خراب نشده بود، مگرنه خوب بلد بود چطور جواب محبت های یکهویی اش را بدهد.
-واقعا حالم بده... گوش بده وقتی دارم عین آدمیزاد باهات حرف میزنم... تو هم مثل همیشه یه پسر حرف گوش کن بشو برو خونه ات... هر وقت حالم خوب بود خودم میگم بیا..
محسن دو دستش را اسیر خودش کرد.
-اتفاقا امشب از اون شب هاش که دلم میخواد پسر شیطونی باشم و نذارم چشم رو هم بذاری..
نفسش رفت برایش... داشت چه میکرد آخر!
-اذیتم نکن...
خندید، از آن خنده هایی که لیلی برایش ضعف میکرد.
-من عاشق اذیت کردنتم آخه... بدون من خوشکل کردی و هی میگی برو!؟ اصلا راه و رسم شوهرداری رو بلد نیستی.؟
-برای اینکه تو شوهرم نیستی!
لبخند از روی لبش ماسید،
لیلی لبش را گزید، خیلی بد گفته بود... خیلی...
دستانش را رها کرد و از او فاصله گرفت.
دلش شکسته بود.
لیلی خواست حرفی بزند اما انگار که لال شده باشد.
محسن از آشپزخانه خارج شد.
-میخوای ببرمت شهربازی؟ کادوی امشب... خودم و خودت فقط...
romangram.com | @romangraam