#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_186

مثلا سر خودش را با درست کردن غذا گرم کرده بود!

محسن نمی دانست به لباس طلایی تنگ و کوتاهش نگاه کند یا به لازانیایی که داشت توی فر می گذاشت!

-پیشرفت کردی؟ قبل آشپزی دوست نداشتی؟ دیگه موقع شوهر دادنته(:



پشت به او بود و نمی خواست محلش بدهد.

وارد آشپزخانه شد و دو شاخه گل را به سمتش گرفت.

لیلی گل ها را پس زد و خواست از کنارش رد شود ولی محسن جایی میان فر و دیوار حبسش کرد.

-یک؛ نگام کن!

دو؛ حرف بزن بفهمم چیه یه هفته اس محل سگ هم بهم نمیدی؟! حرفی زدم کاری کردم؟ چی شده که حتی لایق ندونستی تولد محسن هم دعوتم کنی؟!

لیلی پلکش می لرزید و دوست نداشت که نگاهش کند.

-برو کنار محسن حالم خوب نیست.

-حالت خوبه... هفته دیگه وقت بداخلاقی کردنه... الان دردت چیه؟ اینو بهم بگو!

نزدیکش بود خیلی نزدیک..

لیلی جای چشمانش به یقه اش خیره بود.

-فقط برو خونه، من خودم خوب میشم..

-منم چغندر؟

-برو اونور محسن... چرت و پرت نگو...

محسن نرم گونه اش را بوسید.

-بگو بهم..

نفسش رفت... چقدر منتظر این لحظات بود و حالا!؟

-دیونه شدی الان محسن میاد میبینه!

باز کارش را تکرار کرد.

-تا نگی اوضاع همینه... اصلا ممکنه کار به جاهای باریک هم بکشه...تضمینی نداره..

با چشمان از حدقه بیرون زده سرش را بلند کرد و خیره اش شد، باورش نمیشد این پسری که جلویش ایستاده و او را آن‌چنان گوشه آشپزخانه اش خفت کرده محسن باشد!؟



romangram.com | @romangraam