#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_185
یکهو تمام فکرهای منفی دنیا به سرش حجوم آورد!
-خبریه اینقدر خوشکل کردی؟
منتظر کسی بودی؟
لیلی اخم تحویلش داد.
-آره منتظر عمه ام بودم...
محسن خواست وارد خانه اش بشود اما لیلی مانعش شد.
-الان اصلا وقت خوبی نیست... برگرد خونه...
وقت خوبی برای چه؟ داشت دیگر با غیرت مردانه اش بازی میکرد!
-اتفاقا امشب تصمیم گرفتم بمونم و باشم...
لیلی دستش را محکم به در چسباند.
-تصمیم کاملا اشتباهی گرفتی...
محسن اما مچ دست ظریفش را آرام لمس کرد و در یک حرکت آرام او را فشرد و مجبور کرد از جلوی در کنار برود.
تا وارد خانه شد و نگاهش به بادکنک های وسط سالن و کیک روی میز افتاد با آن طرح باب اسفنجی خشکش زد.
محسن کوچولو تا او را دید با ذوق از جلوی تلوزیون به سمتش دوید.
-آخ جون... ممنون که برای تولدم اومدی...
با چشمانی متعجب به سمت لیلی برگشت.
-چرا آخه؟؟؟!
لیلی با حرص در را بست و به سمت آشپزخانه قدم برداشت.
-من به مامان گفتم تولد رو بیایم خونه شما بگیریم ولی کلی دعوام کرد... من تولد تنهایی دوست ندارم!
محسن دست نوازش بر سرش کشید.
-هیچکی تولد تنهایی دوست نداره... مامان خانمت هم خودم بلدم چجوری ادب کنم...
مشما را به دستش داد.
-فعلا اینو بگیر... یه کادو خوشکل هم بعد برات میگیرم.
این را گفت و پسرک را با خوراکی هایش تنها گذاشت و سر راهش به آشپزخانه دستی بر سر لوکی کشید که ذوق زده از حضورش ول کن پاچه اش نبود و بعد از خلاصی از او با همان دو شاخه گل به سراغ لیلی در آشپزخانه رفت.
romangram.com | @romangraam