#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_184

هر چه با ماشین گاز میداد و سرعت می‌گرفت، خودش هم خوب می‌دانست بی فایده است... یک نشانه تنها کافی بود که زندگی اش را تیره و تار کند و او همان نشانه را پیدا کرده بود.



***



یک هفته می‌شد که لیلی با هر بهانه ای او را پس می‌زد!

نه می‌گذاشت به خانه اش برود و نه حتی دور دورهای بعد از شرکت را قبول می‌کرد!

این پس زدن ها عجیب دلتنگش کرده بود و دلش را نگران!

نکند اتفاقی افتاده و از او پنهانش می‌کند!

خیلی با خودش کلنجار رفت تا نرود و در خانه بماند اما دلش طاقت نیاورد.

خوراکی های مورد علاقه محسن توی مشما روی صندلی کناری اش به او چشمک میزد که برود... با بهانه یا بی بهانه... اصلا بهانه بیشتر از آن که آنقدر دلتنگش بود آخر!

نامزدش بود و در آن مدت حتی نتوانسته بود او را یکبار عاشقانه در آغوش بکشد!



بعد از علنی شدنش توسط خانواده اش، همه چیز خوب شده بود الا ابراز علاقه اش... همیشه خدا به خاطر بی تجربه بودنش در این چیزها لنگ میزد و چه خوب بود که لیلی همیشه خدا پایه اش بود

تصمیم داشت امشب را هر طور شده پیشش بماند... بلاخره باید از یک جایی استارت رابطه را می‌زد.

نفس عمیقی کشید.. مشما را برداشت و دو شاخه گل رز را هم در دست گرفت و از ماشینش پیاده شد.

توی آسانسور به حلقه طلایی درون انگشتش نگاهی انداخت و لبخند روی لبش نشست... حداقل این یکی را توانسته بود بعد از چند سال واقعی اش کند... دلخوش بود که توانسته یک چیزش را با لیلی ست کند.

از آسانسور که بیرون آمد و پا در راهرو گذاشت، نفس عمیقی کشید.



پشت در خانه اش ایستاد، با اینکه چند ساعت قبل توی شرکتش او را دیده بود اما برای دیدنش دل توی دلش نبود.

کلید خانه اش را داشت اما به خاطر پسرش دوست نداشت سرزده وارد خانه اش شود.

زنگ در را فشرد و منتظر ماند.

با چند ثانیه مکث در خانه باز شد.

لیلی اما تا او را دید ماتش برد.

محسن هم همینطور!

لباس طلایی رنگی به تنش کرده بود با یک آرایش غلیظ!

romangram.com | @romangraam