#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_183


غذا در سکوت خورده شد، دوست داشت مثل خیلی از عروس های دیگر تعارف کند و بلند شود و در شستن ظرف ها کمک کند ، پای درد و دل مادرشوهرش بنشیند... ولی نتوانست!

خجالت می‌کشید و این حس سربار بودن لعنتی عذابش میداد.

دلش پر می‌کشید برای دیدن اتاق محسن، ولی جرأتش را نداشت.

بعد از شام با وجود اصرارهای رحیم بر ماندنشان، قبول نکرد و با پسرش از آنجا رفت. حتی نگذاشت محسن او را برساند.

از راحله خانم می‌ترسید! از نگاهش از فکرش... کلا نمی خواست پیش چشمش بد به نظر بیاید.

بعضی شب ها که محسن شام را پیشش مهمان بود حتی دیگر به ماندنش کوچکترین تعارفی نمی‌کرد و به هیچ وجه نمی‌خواست محسن شب را پیشش بماند.

تمام این مدت ترس داشت، ترس اینکه راحله نظرش نسبت به او بدتر شود و اینکه محسن را از دست بدهد.

او به تمام این دیدارهای نصفه نیمه با وجود اینکه هیچ لمس و بوسه ای میانشان اتفاق نیفتاده بود راضی بود.



***

یک ماه می گذشت از روزهای خوب و بد!



یک ماهی که محسن ببیشتر لحظه هایش را شیرین کرده بود و به زندگی اش رنگ و بویی دیگر داده بود.

برای یکی از قرارداد ها مجبور بود به شرکت شریفی برود.

وسایلش را جمع کرد و بی آنکه به محسن چیزی بگوید برای مهد پسرش به دنبالش رفت و چون نمی خواست تنها بماند او را هم با خودش برد.

قراردادش را بست همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.

از اتاق مدیریت که بیرون آمد، پسرش با مرد چهار شانه ای داشت حرف می‌زد... داشت تعریف او را می‌کرد؛ در دلش قربان صدقه اش رفت.

صدایش زد تا برگردد و با هم بیرون بروند اما همزمان با صدا کردنشان مرد بغل دست محسن هم برگشت!

برگشتن همانا و وصل شدن برق با ولتاژ بالا به تن و بدون هر دو نفر همانا!

محسن گوشی مرد را کف دستش گذاشت و با خوشحالی به مادرش اشاره کرد.

-مامان لیلی من که گفتم ایشونه ها... یه شرکت بزرگ داره!

تن و بدن لیلی از شدت وحشت روی ویبره بود!

فقط همین را فهميد که دست محسن را محکم در دستش گرفت و با سرعت از آنجا بیرون آمد...

هیچ چیز بدتر از آن نبود... بلاخره کابوس به سراغش آمده بود و بی شک همه زندگی اش را تباه می‌کرد.


romangram.com | @romangraam