#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_182

از خدایش بود، ولی خب نمی خواست با غیبتشان تصور بدی از خودش در ذهن راحله به جا بگذارد!

-همین‌جا خوبه...

محسن خیره اش شد، می دانست احوالش عادی نیست اما خب چاره ای نداشت وقتی نمی خواست با او خلوت کند!

راحله از همان آشپزخانه آن دو را زیر نظر داشت، آن دویی که مثل خیلی از زوج هایی که دیدید به هم نچسبیده بودند و سرشان در یقه یکدیگر نبود و با اینکه محرم هم بودند با فاصله از هم روی مبل نشسته بودند و آرام با یکدیگر حرف می‌زنند.

لیلی سر به زیر است و محسن خیره به او با چه عشقی نگاهش می‌کند!

نگاهش به او یک طور دیگری بود، قسم می‌خورد در تمام عمرش حتی یکبار هم محسن را با چنین حال خوبی ندیده بود!



بغضش گرفته بود، چرا نمی توانست دلش را با این دختر صاف کند! دختری که هیچ بدی از او ندیده بود و تنها جرمش دختر نبودنش بود!

آقا رحیم که از مسجد برگشت بر عکس راحله به گرمی عروسش را تحویل گرفت.

دوستش داشت، از همان روز اولی که او را دیده بود مهرش به دلش افتاده بود و بر عکس زنش شرایطی که داشت برایش مهم نبود، در ذات وجودی این دختر روشنی و دل پاکی اش را می دید.

حجب و حیا را می دید و جدا از تمام این ها، پسرش بود که دلبسته او شده بود، پسری که همیشه خدا به داشتنش افتخار می‌کرد و خدا را بابت بودنش شکر می‌کرد.

وارد آشپزخانه که شد و راحله را دید که روی صندلی نشسته و مثلا در حال پاک کردن سبزی ایست نفس عمیقی کشید.

-دعوتش کردی که نری پیشش؟ اگه اینفدر برات سخته که ببینیش چرا دعوتش میکنی؟ فکر نمیکنی اینجوری بیشتر توهین میکنی بهش؟

راحله برگ های ریحان را درون سبد انداخت.

-هی الکی برای خودت نبُر و ندوز... هر چی باشه و نباشه من مادرم... جای من نیستی که؟!

رحیم کنارش نشست و خیره اش شد.

-به والله این دختر خوبیه... از تموم اون دخترهایی که براش ردیف میکردی بهتره... فقط به خاطر اینکه یه دختر مجرد نیست چشم نبند روی بقيه خصلت های خوبش... محسنت پسندش کرده‌... محسنی که سی و خورده ای سال از غصه اینکه نکنه واقعا بی میله به زن جماعت پیش هزارتا دعا نویس و رمال رفتی!

راحله نفس عمیقی کشید و از سرجایش برخاست.

-می دونم اینا رو، نمیخواد هی بگی!

سبزی ها را درون کاسه بزرگی ریخت و آب را باز کرد.

-بار اوله اومده اینجا، نذار ناراحت از خونه ات بره بیرون... دل به دلشون بده... نمی بینی چطوره عین دوتا مرغ عشق نشستن پیش هم! چقدر به هم میان!!

سکوت راحله حرص رحیم را درآورد!

مانده بود در کار زنش... خب اگر قرار به این رفتار بود موافقت‌ش با نامزدی اشان چه کاری بود دیگر؟!

سر سفره محسن خواست برای لیلی غذا بکشد ولی نگذاشت، خودش برای پسرش و همینطور خودش غذا کشید.

اصلا دوست نداشت این فکر در ذهن راحله جولان دهد که قرار است او و محسن کوچکش سربار او شوند!

romangram.com | @romangraam