#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_181
راحله نفس عمیقی کشید تا به خودش مسلط باشد، خوابش را هم نمی دید لیلی یک روز به عنوان عروسش پا در خانه اش بگذارد.
با لبخندی تصنعی به پیشواز رفت و تمام تلاشش را کرد ته دلش را رو نکند و منفی بافی نکند.
-خوش اومدین... بفرما دخترم...
آخ که این پسرک کوچک کنارش انگار خاری بود توی چشمش ... کاش هیچ وقت پسری نداشت، اینطور راحتتر با فقط مطلقه بودنش کنار می آمد!
لیلی اما نگاهش را دید، دید که چطور محسن کوچکش را نگاه میکند و چیزی همانجا توی دلش هری فرو ریخت... بی هوا دست پسرش را محکمتر فشرد و لب گزید.
محسن اما در حیاط را که بست با سرعت خودش را به آنها رساند و کنار لیلی ایستاد.
-چرا اینجا وایسادین... برین داخل دیگه...
مادرش از جلوی در کنار رفت و لیلی اما با دلی که خالی شده بود وارد خانه شد.
یک خانه اصیل ایرانی با یک چیدمان ساده اما گرم...
روی مبل دو نفره گوشه سالن نشست.
هنوز دست پسرش در دستش بود... انگار که میخواست بفهماند او و پسرش هیچ وقت قرار نیست از هم جدا شوند.
مهدیه با یک سینی شربت جلویش ظاهر شد و با یک لبخند دلنشین تعارف کرد تا کمی کامش را خنک کند.
لیلی با تشکری یکی از لیوان ها را برداشت و به پسرش داد و دیگری را هم برای خودش در دستانش فشرد و تشکری تحویلش داد.
مهدیه متوجه دستان چفت شده اش شد.
-آقا محسن میخوای بریم اتاق مهدی؟ بازی جدید نصب کرده ها!
محسن بی توجه به مادرش در یک حرکت دستش را از توی دست لیلی کشید و آخ جونی گفت و به دنبال مهدیه به اتاق مهدی رفت.
تنها بودنش سخت بود... اینکه راحله خانم چشم در چشمش نبود از همه چیز سخت تر و دردناکتر بود!
محسن صورتش را با حوله خشک کرد و با لبخند نگاهش کرد و کنارش نشست.
-چرا توهمی؟ نگو خجالت میکشی که باورم نمیشه!
انگشتانش را دور لیوان شیشه ای به رقص درآورده بود و تمام حواسش به در آشپزخانه بود و راحله خانمی که بهانه تراشیده بود برای نیامدن در سالن!
-آقا رحیم خونه نیست؟
-رفته مسجد...
لیلی آهانی تحویلش داد و سر به زیر شد.
-میخوای بریم تو اتاق من؟
romangram.com | @romangraam