#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_180
-جرئت داری بخور ببینم چجور میخواد از گلوت پایین بره!
بعد هم زیر چشمی به کفش قابدارش اشاره کرد.
-مامان غصه نخور... بیا با هم بخوریم...
لیلی اخمی تحویل محسن داد و به جایش محسن کوچکش را سفت به خودش فشرد.
-آ قربون جنتلمن خودم بررررم...
مهدیه و محسن در جعبه را که باز کردند همزمان با داد اسمش را صدا کردند...
محسن از خنده غش کرد و با چشمکی جعبه هایشان را عوض کرد.
من باب تفریح بود فقط...
لیلی اما هنوز از دستش شاکی بود!
محسن دو جعبه را جلویش گذاشت.
-نخور منو، بیا جفتش برا خودت من گشته ام بود یه ساندویج زدم بر بدن...
-ما رو یک ساعت گشنه گذاشتی خودت رفتی ساندویج بر بدن زدی؟ تو اصلا وجدان سرت میشه؟!
محسن خندید و در جعبه را باز کرد.
-حرص نخور زن... پیتزا بخور عیال گوشت بشه به تنت یه کم
تپلی بشی... من عیال استخونی دوست ندارم....
-دلت کتک کشیده دیگه؟!
-امان از عادت... کتک خور خونم پایین اومده!
محسن می گفت و لیلی حرص میخورد و آن دو از کلکل اینها غش غش می خندیدند.... اصلا کشته مرده ی ابراز علاقه اشان بودند(:
***
قرار بود برای اولین بار شام را در خانه ی محسن صرف کنند.. یعنی راحله برای بار اول عروسش را به خانه طلبیده بود و چه خوب بود که جمعه هایشان داشت اینطور شیرین میشد.
راحله با این که هنوز ته دلش از این وصلت راضی نبود اما تمام تلاشش را میکرد به روی خودش نیاورد، آخر دل شاد و روحیه ی از دست رفته پسرش بار دیگر برگشته بود و با هر نگاهش به لیلی انگار جان می گرفت.
لیلی با خجالت دست در دست پسر شیرین زبانش وارد خانه ی محسن شد.
مهدیه در را به رویش گشود و مادرش را صدا زد.
romangram.com | @romangraam