#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_179
***
دو هفته از نامزدی اشان می گذشت... دو هفته ای که همه چیز قشنگ تر شده بود... جز در شرکت با هم همه جا همراه بودند.
مهدیه و محسن کوچک هم به جمع دو نفره اشان پیوسته بودند.
مهدیه اوایل معذب بود از حضورش در کنار آن دو، حس میکرد اضافی ایست، ولی وقتی رفتار آن دو را می دید فهمید این دو رابطه اشان با امام زوج هایی که میشناسد متفاوت است و خوشی هایشان ورای تمام چیزهایی ایست که فکر میکرد!
محسن همانطور که پیتزا های سفارش شده رو روی دستانش گذاشته بود به سمتشان رفت و روی زیرانداز کنار لیلی نشست.
-آقا کدوم مخلوط خواسته بودین؟
مهدیه با ذوق دستش را بلند کرد.
-نداشت...
وا رفت.
-داداش!!
محسن خندید و یکی از جعبه ها را به سمتش گرفت.
-حالا نمیخواد لب و لوچه ات رو آویزون کنی... سری بعد به جاش دوتا مخلوط میگیرم همچین دلت خنک شه...
-می رفتی یه جا دیگه؟! تنبلیت اجازه نداد نه؟ نمیگی گناه داره!
محسن خندید و بیخیال تیکه اس که لیلی حواله اش کرده بود، پیتزای محسن را جلویش گذاشت.
-برای شما هم گفتم تمیز فقط یه لایه سس بکشن روش... بخور روحت مستفیض بشه...
بعد به سمت لیلی برگشت.
-سفارش شما رو هم نداشت متاسفانه... باید بشینی همین جا و فقط به خوردن ما نگاه کنی...
چشمانش داشت از حدقه بیرون میزد!
-برا من چیزی نگرفتی؟ پس چرا این دوتاس؟
-بنده دوبله گشنه ام بود...
دلش میخواست بزند همچین با آسفالت یکی اش کند ولی مراعات میکرد جلوی آن دو نفر!
romangram.com | @romangraam