#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_178
با پشت دست اشک هایش را پاک کرد.
لبخند به لب محسن آمد.
-الان دقیقا قیافه ات مناسب خواستگاریه... برم به مامان و بابا بگم بیان یه سر ببیننت بفهمن پسرشون عاشق چه زامبی ای شده!؟
لیلی میان گریه و خنده با مشت به شکمش ضربه ای زد و دیوانه ای نثارش کرد.
عاشق همین اخلاقش شده بود دیگر!
-نمیای داخل؟
نوچی تحویلش داد.
-من پسر خوبی ام مامان و بابام گفتن بعد از ساعت نه از خونه بیرون نرم...
-همه اتفاق های خوب خوب بعد ساعت نه می افته ها!
محسن نگاهش را به داخل خانه چرخاند.
-اون ماکت فسقلی من کجاست ببینه مامانش چه ذهن منحرفی داره؟
-با تبلتش مشغوله... جدی چرا نمیای داخل؟
-زیرشلواری مامان دوزم رو نیاوردم..
خندید...
-خیلی لوسی... آخرش منو دغ میدی...
محسن به دستش نگاه کرد.
-شرمنده بدون پرسیدن نظرت انتخاب کردم، نه که عاشق سورپرایزی گفتم یهویی انجامش بدم، اگه هم خوشت نمیاد فردا بریم هر چی دوست داشتی خودت انتخاب کن!
میمرد هم حاضر به چنین کاری نمیشد..
-در سلیقه نداشتنت که شکی نیست.. ولی خب من بلد نیستم تو ذوق بزنم و دل بشکنم...
-آره فقط کار با دمپایی رو خوب بلدی... یادم باشه هنرات رو ردیف کنم مادر والده در جریان عروسش باشه..
با ناخن بازویش را مستفیض کرد.
-نمک بریزی بلدم چیکار کنم روت نشه بری جلوی بابا و مامانتا!؟
محسن قدمی به عقب برداشت.
-همانا در پلید بودنت هیچ شکی نیس... خباثت در وجودت ریشه دوانده ای بشر دو پای منحرف...
لیلی خواست جدی جدی دست به دمپایی شود که محسن با خنده فرار را به قرار ترجیح داد و از معرکه گریخت.
romangram.com | @romangraam