#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_177
در خانه را که بست نفس حبس شده درون سینه اش را رها کرد...
نگاهش خیره بود به دسته گل روی میز و جای خالی محسن و نگاهی که نکرده بود!
خواست برود و گل ها را بو بکشد که در خانه به صدا درآمد!
بی معطلی برگشت و در را گشود و بر خلاف انتظارش محسن را جلوی رویش دید! تنها بود!
-چی شده؟
محسن قدمی به سمتش برداشت به جیب کتش اشاره کرد.
-به چیزی رو یادم رفت بهت بدم... قبول نکنی نامزدیمون میره رو هوا!
ابرویش بالا پرید.
-چی؟
-خودت برش دار...
کنجکاو دست در جیب کتش فرو کرد و با لمس یه حلقه خشکش زد... آرام حلقه زرد رنگ را بیرون آورد... یک رینگ طلایی بود بی هیچ نگینی!
تا خواست حرفی بزند با مخالفتی بکند محسن حلقه را از او گرفت و در انگشتش فرو کرد.
-فقط جرات داری درش بیار... منم در میارم و میذارم دخترهای مردم اغفالم کنن...
به حلقه ی طلایی درون انگشتش اشاره کرد.
ست بودند!
-اسمم هم دادم توش حک کردن... برای محکم کاری...
بغضش داشت می ترکید!
آخر هم طاقت نیاورد... ترکید!
در باورش نمی گنجید!
گریه اش که در آمد، محسن هم به زور بغضش را نگه داشته بود...
به خوابشان هم چنین روزی را نمی دیدند!
دستش را به آرامی لمس کرد.
-قراره هی آبغوره بگیری دیگه از رمانتیک بازی ها خبری نیستا؟ به چشات رحم کن حداقل!.
romangram.com | @romangraam