#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_176

-الان فکر میکنی محسن اهل این جور برنامه هاس آخه؟ تو پسر خودتو نمیشناسی؟!

راحله به انگشتان دستش خیره شد.

-چند روزه تو یه فکرم... نمی دونم درسته یا نه... ولی چند شبه همش خواب مادرم خدا بیامرز رو میینم که از دستم ناراحته...

-چه برنامه ای برای پسرت چیدی خانم؟ باز لیست جدید؟

راحله از وقتی شنیده بود یاسین پسر زهره آنطور گذاشته و رفته دیگر آرام و قرار نداشت و به هر چیزی صدبار فکر کرده بود!

-میخوام به محسن بگم یه مدت نامزد باشن... چند ماه... اگه بعد چند ماه هنوز خاطر همو میخواستن هر کاری خواستن میتونن بکنن...

به سمت رحیم چرخید.

-رئیسش دختر خوبیه... مگه نه؟ بچه هم داره که داره... گناه که نکرده... مهم محسنه که باهاش مشکلی نداره!

رحیم برخاست، در کار زنش مانده بود! از طرفی هم دلش برای پسرش میسوخت که اینگونه آب میشد و دم نمی‌زد !

-هر کاری میخوای بکن، ولی همه چیزش عواقبش گردن خودت، بعد نندازی گردن من...

نفس جانداری کشید راحله... به سفره روی میز خیره شد.

می‌مرد هم نمیگذاشت کسی یا چیزی محسنش را از او بگیرد!



***



به استکان های چایی درون سینی نگاه کرد، تمام مدت استرس بود و استرس!

خودش هم باورش نمی‌شد خانواده محسن در خانه اش نشسته باشند و او چون دختری چهارده ساله برای بردن چایی به هول و ولا افتاده باشد!

انگشتانش می لرزید... همه چیز یکهویی شده بود و او در تمام این دو روز بعد از تماس راحله خانم عین اسپند روی آتش بالا و پایین می پرید و استرس داشت...

اما همه چیز خیلی عادی تر از آنچه انتظارش را داشت گذشت!؟

حتی حرفی از بی کس و کار بودنش به میان نیامد!

قرار شد اینبار با پا در میانی خانواده محسن، نامزد بمانند... چند ماه دیگر اگر خودشان صلاح دانستند جور دیگری این رابطه را ادامه دهند!

همه چیز به خیر و خوشی تمام شد، حرف های گفته و نگفته پایان یافت.

لیلی در تمام مدت خجالت می‌کشید سر بلند کند و به محسن نگاه بیاندازد!

شرم داشت از حضور پدر و مادرش!

در آن میان فقط محسن کوچک از همه بیشتر خوشحال بود و دل توی دلش نبود... چرا که پدری چون محسن برایش آرزو شده بود!

romangram.com | @romangraam