#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_175
لیلی از درد آن لحظه که شاید هیچ وقت دیگری نصیبش نمیشد به گریه افتاد و اشک ریخت، محسن آرام کمرش را نوازش کرد و عطر تنش را نفس کشید.
*
*
روی تخت که دراز کشید، هنوز عطر آغوشش را حس میکرد، بالشت تختش را برداشت و به جای خالی اش در آغوشش فشرد.
نفس عمیقی کشید، حالش زمین تا آسمان فرق میکرد، بدنش هم خوب میدانست این تب لعنتی تب خواستن بود... تبی که با لمس آغوشش به آرامش رسیده بود...
کاش خودش بود، اینجا کنار او و روی تختش... کاش بود تا باز با تهدید پاکدامنی اش را هدف بگیرد و از حرص دادنش لذت ببرد... اصلا کاش فقط بود... مثل قبل شده یک شب در میان...
می آمد شامش را میخورد، مسخره بازی اش را داشت و دلش را گرم میکرد و می رفت،
کاش می توانست گذشته را برگرداند و از تمام آن لحظه ها جور دیگری استفاده کند... مهربانتر باشد و جای لنگه دمپایی اش با آغوش بدرقه اش کند...
امان از این آغوش آخر... امان...
***
آقا رحیم خریدها را روی میز آشپزخانه گذاشت، راحله روی صندلی نشسته بود و غرق در فکر به دیوار روبهرویش زل زده بود.
-چی شده خانم تو فکری؟ باز برای مهدیه خواستگار اومده؟
راحله سرش را بلند کرد.
-زهره خانم همسایه امون رو که میشناسی؟؟
رحیم کنارش روی صندلی نشست.
-همسایه بغل دستمونه مگه میشه نشناسم؟
-پسرش عاشق یه دختره بود... اینا مخالف ازدواجش بودن... بعد یه سال مخالفت، با دختره فرار کرده معلوم نیس کجا رفتن؟! شناسنامه و تمام مدارکش هم برده!
رحیم نفس عمیقی کشید.
romangram.com | @romangraam