#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_174



محسن دستش را به سمتش دراز کرد.

-بخاطر من...

نفس عمیقی کشید.

خوب نقطه ضعفش را بلد بود.

بی آنکه نگاهش کند با اکراه دست توی دستش گذاشت و همزمان برخواستند.

مهدیه با ذوقی نهفته نگاهش را از آنها گرفت و به سمت ترن برگشت.

حس خوبی بود، خیلی خوب...



توی ماشین، قرص هایش را که به زور به خوردش داد چشم بست و سرش را روی پایش گذاشت و چشمانش را بست.

محسن گره روسری اش را باز کرد و موهایش را آرام به بازی گرفت.



دوستش داشت، آرامش می‌کرد، کاش زمان می ایستاد و تا ابد این آرامش ادامه داشت.

لیلی آرام پلک هایش را باز کرد و خیره به دست آزادش، دستش را دراز کرد و انگشتانش را قفل در انگشتان مردانه اش کرد.

هر دو قانع بودند... همین کوتاه بودن‌ هم برایشان یک دنیا ارزش داشت.

-اگه حالت بده میخوای شب بیام پیشت؟

حتی چشم در چشمش نشد.

حالش بد بود، خیلی بد ولی او به راحله قول داده بود، همین حالا هم زیر قولش زده بود، ولی آخر برای خوب شدنش به این بودنش نیاز داشت.

چشمانش را به هم فشرد و نفس عمیقی از عطر محسن کشيد.

-خوبم...

بغلت کنم؟

سرش را بلند کرد.

از خدایش بود... ولی او قول داده بود!

با بغض سرش را به نشانه نه تکان داد.

محسن نفس عمیقی کشید و بی هوا بلندش کرد و او را به خودش فشرد.

romangram.com | @romangraam