#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_173


جلویش که ایستاد هنوز لیلی نگاهش نمی‌کرد.

دستش را به سمتش دراز کرد.

لیلی با مکث کوتاهی اول به دستش و بعد به چشمان منتظرش خيره شد!

-یه امشب رو استثنا بشیم باشه؟!

دلش له له میزد برای با او بودن! ولی عذاب وجدان لعنتی مگر می‌گذاشت!



-من خوبم ممنونم...

دست گذاشت بر پیشانی اش و تمام تنش را لرزاند.

-این پیشونی داغ میگه حالم بده...

سرش را تکان داد، چه خوب بود ترن حرکت کرده بود و پسرش او را نمی‌دید!

-گفتم حالم خوبه...

دست برد و خواست به زور بلندش کند که جیغ لیلی را درآورد.

-اینقدر بهم دست نزن...

چقدر خوب بود کسی حواسشان به آن دو نبود.

محسن مقابلش روی زمین زانو زد، معذبش میکرد.

-اذیت نکن لیلی، من که میدونم حالتو...



-پاشو...

-تا نیای منم همین مدلم...

با حرص نگاهش کرد.

-چی شده دلسوز شدی؟ دو ماهه حتی نگامم نکردی!

-دقیقا دو ماهه حتی نگامم نکردی!

لیلی لب گزید.

متنفر بود از این حس منفور لعنتی دوست داشتنش...


romangram.com | @romangraam