#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_172

-آره... محسن گفت بهم...

هنوز تن نیمه جانش کف آشپزخانه جلوی رویش بود و نفسش هنوز منظم نبود! میخواست با آن حالش شهربازی برود! آن هم در آن هوای سرد! با آن مانتو نازک!

مهدیه فکری به سرش زد و با لبخند نگاهش کرد.

-میخوای ما هم بریم شهربازی؟ منم بدجور هوس چرخ و فلک کردم. (:



***



سرفه ای کرد و بلیط ترن هوایی را از باجه گرفت...

چند بازی را رد کرده بود نمی دانست، فقط همین را می دانست هر چه محسن میگفت بی بر و برگشت چشمی تحویلش میداد.

محسن که خواست سوار شود گوشی اش زنگ خورد.

مهدیه بود، نیم ساعت قبل زنگ زده بود و آدرس خواسته بود تا به سراغش برود چرا که چیزی را میخواست به او بدهد!

روی نیمکت منتظرش بود و همزمان نگاهش به پسرش بود که با سلامی که مهدیه تحویلش داد به سمتش برگشت.

اما با دیدن محسن آن هم کنارش جا خورد! انتظار آمدن او را نداشت!

مهدیه بی معطلی به سراغش رفت.

-چی شده؟

کنارش نشست.

-من مراقب محسنم.. هر جا خواست بره و هر بازی خواست بکنه پایه اشم... شما برین تو ماشین یه کم استراحت کنید، رنگ به روتون نمونده!

لبخند تلخی نثارش کرد.

-ممنون از محبتت، ولی من راحتم.. نیازی نیست.

مهدیه به سمت محسن برگشت.

-داداش تو بیا راضیش کن به حرف من گوش نمیده!

این را گفت و از او فاصله گرفت و به سمت پسر لیلی رفت.



محسن به سمتش قدم برداشت.

دل توی دلش نبود!

romangram.com | @romangraam