#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_171


-اشکال نداره... تو حیاط تا آقای کیانی بیاد دنبالم کلی بازی کردم با توپ فوتبال.

لیلی حتی توان ابن را نداشت سر بلند کند و از محسن چشم در چشمش تشکر کند!

-برو ازش تشکر و خداحافظی کن، باید برگردیم خونه...

-میشه نریم خونه... من دوست دارم برم خونه آقای کیانی.. قول میدم بچه خوبی باشم و اذیت نکنم.

دستش را به آرامی در دستش فشرد و بی آنکه به مهدیه نگاه کند تا درماندگی اش را ببیند خم شد و دم گوش محسن نجوا کرد.

-امشب میبرمت شهربازی هر بازی که دوست داشته باشی...

محسن آخ جونی گفت و از مادرش جدا شد و با سرعت به سمت محسن رفت.



***





به ماشینش که از پارکینگ خارج شد خیره شد، با آن حالش حاضر نشده بود که حتی مهدیه همراهی اش کند!

مهدیه در ماشین را باز کرد و سوار ماشین که شد نگاه از در پارکینگ گرفت و به سمتش چرخید.

-کیفت رو آوردی؟

مهدیه با لبخند کیف را نشانش داد.

محسن بی معطلی ماشین را روشن کرد و از پارکینگ خارج شد.

مهدیه می دانست برادرش دل نگرانِ لیلی ایست و به روی خودش نمی آورد!

این را هم خوب می دانست که تا چه اندازه دوستش دارد و دلش برایش می‌سوخت و از خدایش بود بتواند کاری بکند و کمکش کند.

-هنوز تب داشت!!

محسن نگاهش به خیابان بود و هومی تحویلش داد، غرق در فکر بود و دقیقا هیچ کاری از او بر نمی آمد!

-می‌خواست پسرش رو با این حالش ببره شهربازی! اگه اونجا حالش بد بشه چی؟

محسن به سمتش چرخید.

-شهربازی؟

مهدیه سرش را تکان داد.


romangram.com | @romangraam