#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_170
*
چشم که باز کرد، دهانش خشک بود،
سرش را بلند کرد و به سرم بالای سرش خیره شد، ناغافل با یاد آوردن محسن از سر جایش برخواست.
-به هوش اومدین؟
برگشت، باز هم مهدیه بود!
-باید برم! محسن مهده... تا این موقع تنها مونده... خدا منو مرگ بده..
خواست سرم را از دستش بیرون بکشد ولی مهدیه نگذاشت.
-داداشم رفت دنبالش، الان هم تو حیاط درمونگاهن!
نفس عمیقی کشید!
سرش را روی بالشت گذاشت و به سرم و نصفه ای که باقی مانده بود خیره شد.
-بازم شرمنده شدم...
-شرمنده چیه آخه، نمی دونین وقتی شما رو تو آشپزخونه دیدم چه حالی شدم!
دست آزادش را به پیشانی اش کشید.
-از صبح سرم درد میکرد... مجبور شدم بیام...
مهدیه نفس عمیقی کشید، این زن بی شک به کار کردن اعتیاد داشت... اینقدر اعتیاد که جانش را هم برایش میداد !
سرمش که تمام شد با کمک مهدیه از درمانگاه بیرون آمد، در حیاط هر دو نفرشان را کنار هم دید، پسرش داشت بستنی میخورد و میخندید.
جانش می رفت برای خنده هایش!
-محسن...
هر دو به سمتش برگشتند.
پسرش تا او را سرپا دید با خوشحالی به سمتش دوید.
-خوب شدی مامانی؟!
او را در آغوشش فشرد.
-ببخشید که نرسیدم به موقع بیام دنبالت...
romangram.com | @romangraam