#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی
#دوست_دارم_ولی_با_ترس_و_پنهانی_پارت_169


-نه مامان، من اینقدر کار رو سرم ریخته وقت سرخاروندن هم ندارم! تو برو خوش باش... پولی چیزی هم خواستی کارتم تو کشوهه...

مادرش لیوان قهوه اش را برداشت و از کنارش گذشت.

-اینقدر دارم که نیاز به کارت تو نداشته باشم، بابات هر چی اخلاق مزخرف داره ولی هیچ وقت نذاشته حسابم خالی بشه..

دندان قروچه کرد با شنیدن نام پدرش!

مادرش که رفت و در اتاقش را بست بی معطلی سیگارش را بیرون آورد.

تا خواست روشنش کند یادش به آخرین بارش افتاد!

همان وقتی که هوس کشیدن کرده بود و به محسن پیام داده بود و او خواسته بود تا نکشد و دیگر لب به آن نزده بود!

آن یک نخ در دستش مچاله شد و لعنتی زیر لب گفت وچشمانش را بست.



*

یک هفته از رفتن شهره می گذشت.

او بود و محسنش.

شب ها که پسرش را می خواباند به بالکن می رفت و روی صندلی اش می نشست وتمام مدت به آن شب شیرین و آغوش محسن فکر می‌کرد...

آن بیرون نشستن ها هم بالاخره کار دستش داد!

سرمایی جان سوز به جانش نشست و کس و کاری را هم نداشت تا به دادش برسد!

مجبور بود برای عقد قراردادی هم به شرکت برود و مهد محسن هم جدا!

امضایش را که کرد و همه چیز را اوکی کرد، همین که مشوق پایش را از اتاقش بیرون گذاشت سرش را روی میزش گذاشت و چشمانش را بست.

کاش میخوایید! گرمش بود و دلش فقط خواب را طلب می‌کرد!

یه ساعت نگاه کرد، حوصله ی خانه رفتن را هم نداشت.

بهتر است بگوییم توان ایستادن را نداشت!



از شدت تشنگی به زور از روی صندلی اش بلند شد و با هر بدبختی بود خودش را به آشپزخانه کوچک شرکت رساند.

لیوان آبی از شیر پر کرد... اما قبل از اینکه بتواند حتی جرعه ای از آن را بنوشد چشمانش سیاهی رفت و روی زمین افتاد.




romangram.com | @romangraam